... و لوئیس بونوئل

فدریکو به خاطر این کشته شد که شاعر بود. در آن روزگار در جبهه مقابل ما فریاد سر داده بودند: «مرگ بر احساس»... هنوز هم این اندیشه آزارم میدهد.
[آندره برتون به من میگفت:] «فیلسوفی که حرفش را نفهمم رجالهای بیش نیست.» کاملاً با او همعقیدهام، هر چند گاهی در فهمیدن خود برتون هم دچار مشکل میشوم.
روز بعد فریتس لانگ از من دعوت کرد که به دیدارش بروم... حالا من هفتاد و دو ساله شده بودم و لانگ هشتاد را پشت سر گذاشته بود. برای اولین بار همدیگر را میدیدم. پیش از ترک او - بر خلاف عادت دیرینام - از او خواستم که عکسی به من تقدیم کند. با شگفتی عکسی برای من آورد و امضا کرد...
--- از متن کتاب
کتابای که فقط یکبار، پانزده سال پیش، با عنوان «با آخرین نفسهایم» (و عنوان فرعی «خاطرات بونوئل») چاپ شده بود، و در همه این سالها ممنوع بود، به صورت تدریجی در «رادیو زمانه» منتشر میشود. خبر خوشحالکنندهای است، برای من یا امثال من که این کتاب را نداریم، اما عاشقاش هستیم.
بونوئل بزرگ در آخرین ماههای زندگیاش همراه با ژان کلود کاریه سرگرم نوشتن خاطرات هشتاد سالهاش میشود تا کتابی خلق کند که نه فقط به آنها که همه فیلمهایش را دیدهاند یا در فضای اروپای قارهای در قرن بیستم نفس کشیدهاند، بلکه برای من ایرانی پرت از همهجا هم جذاب و شورانگیز است.
استاد در این کتاب آنچنان مرزهای وقاحت و اخلاق، هنر و آشغال و احساستگری و تفرعن را خلط میکند که همهمان انگشت به دهن میمانیم از تجربه تازهای که با خواندنش کسب کردهایم. درست مثل تجربه دیدن سگ آندلسی، عصر طلایی، ملکالموت، زیبای روز، تریستانا و...
نثر شیوای علی امینی نجفی (مترجمای دقیق و خوشسلیقه) که پیش از این کتابهایی از هاول و درباره پازولینی و برشت از او دیده بودیم، نیاز به هیچ تمجیدی ندارد. ویراستار کتاب هم مرحوم محمدجعفر پوینده است – یادش گرامی.

