در این ورطه تاریخی که هرچه نشانی از شارلاتانیسم و هوچیگری نداشته باشد بی لحظهای تردید مهر بلاهت میخورد، در روزگاری که گوریلهای غارنشین با گرفتن ژست فرهیختگی در پی امالۀ وقاحت خود به چارچوب عقیم هنر و ادبیاتاند، خواندن چیزی که واقعاً ارزش خواندن داشته باشد رخدادی است تروماتیک.
بخصوص در این فضای عفنای که هرکسی با تمام توان میکوشد خود را میان «اهل قلم» بتپاند و کثرت عناوینی چون "آیت الله دکتر فلانی" و "مهندس استاد بهمانی" به حدی رسیده که در صنف بساز و بفروشها و بنگاهیها و فواحش و عمله اکرهها هم دست بالا را دارند.
دیگر نیازی به شگفتی نیست وقتی اعلام میشود که سرانۀ مطالعۀ سالانۀ هر هموطن غیور و دلاور از یک وعده "دفع" حاجت شفاهی او بیشتر نیست، که حتی قبایل نیمه وحشی ساکن در آنگولا یا چاد آمار بهتری دارند - بیآنکه ادعایی داشته باشند – و تازه آن دسته از هموطنان شریف هم که بیش از معدل زمانی آن یک وعده کذایی به "کار فرهنگی" مشغولاند هم بیشتر دوست دارند چیزی بخوانند که تصورات مقدسشان در باب مسائل "مهم" را نه تنها زیر سئوال نبرد بلکه تأیید کند. تازه در اینصورت است که غرق در شعف زمانی را که به جای آفتابه کتاب به دست گرفتهاند واجد ارزش "روحانی و معنوی" میشمارند و میگویند: " با این کتاب (یا فیلم یا هر آشغال دیگر) زندگی «کردیم»."
اینجاست که نفی هر آنچه "دم دستی" است، هر آنچه "مُد" است، هر آنچه با مختصات ذهن انسان نوئاندرتال ِ - فعلاً ساکن در ایران- قابل فهم است، حقیقتی ویژه مییابد.

