That’s final way for being together
نمیدانم بعدها به این مزخرفاتی که این روزها سر هم میکنیم میخندیم یا فقط خطوط چهرمان در هم میرود یا تصمیم میگیریم از بین ببریمشان – انگار که اصلاً وجود نداشتهاند- یعنی همان کاری که امروز مجبوریم با گذشته بکنیم.
همیشه اینطور بازیها را دوست داشتهام. تا آنجا که به یاد دارم هیجانانگیزتریناش بازی ِ «بهترین ده فیلم عمر ما» بود که زمانی مجله فیلم ترتیب میداد – که اگر خودشان یادشان باشد سال آینده باید سومین دورهاش، پس از بیست سال، برگزار شود- آن شماره جلد بنفش مجله فیلم را یادم نمیرود؛ شماره 233، نوروز 1378. با یک سالی تأخیر از کهنهفروشی به 50 تومن خریدمش و پانصد روزی کنارم بود- هنوز هم گاهی برش میدارم و ورقی میزنم و فقط وقتی بیخیال میشوم که میبینم چند ساعتی گذشته و من نفهمیدهام.
یک نظرسنجی شیک و دقیق در آن شماره هست که تعدادی منتقد ایرانی بهترین فیلمهای عمرشان را ردیف کردهاند. گاهی یادداشتی هم نوشتهاند و گاهی نفس انتخاب را زیر سؤال بردهاند. از پیرمردهایی مثل دکتر کاووسی و پرویز دوایی، تا جوانترها؛ در برابر این بازی/ وسوسه نمیتوان مقاومت چندانی کرد. هر چه باشد در این دنیای شوخ و شنگ و باحال که کسی محل سگ به آدم نمیگذارد، در نهایت خودمان باید برای خودمان بازی جور کنیم تا خودشیفتگی هر دم فزایندهمان ارضاء شود.
بر این روال، «من»ای که اشکهای تلخ و ماسیدهام را با آستینهای نخنما پاک میکنم و از دور ضجه میزنم: «من هم بازی»، فرق زیادی با بازیگرانی ندارم که با حرارت مشغولند و البته با حرارتی بیشتر چهارچشمی اطراف را میپایند؛ به هر حال این بازی بدون تماشاگر مطلقاً بیمعناست. همانطورکه «استریپتیز یک نفره» بیش از یکی دو بار – آن هم در حضور شخص شخیص آینه- مزه نمیدهد. و البته طفره رفتن و به تمسخر گرفتن بازی هم نوع دیگری از جلوه فروشی است و نشانۀ اینکه «بچۀ خودشیفته» در تغییری «گرگور سامسا»یی به «پیرمرد خودشیفته» و جاسنگین تبدیل شده که از عمر حقیقیاش چیز زیادی باقی نیست. پس چه باید کرد؟ از من میپرسید، تمام این تناقضات را به خاطر بسپارید و مثل یک بچه معصوم – و ایضاً تخس – بپرید وسط بازی... «کی به کییه؟»!
***
راستش با آن کشیش «ورکور»ی ِ ضدخاطرات هم عقیدهام که «آدم بزرگ وجود ندارد...» پس تأثیرگذاری آدمها منتفی است. آدمها جدا از ژستهایی که میگیرند – وطنپرستی، نوعدوستی، گذشت، عشق و... – همه درنهایت آدمند. فقط همین. ولی باور دارم که آنچه این آدمیان میتوانند پدید آورند، قابلیت تأثیرگذاری، و حتی جاودانه شدن را دارد.
در این سالها آنقدر فیلم و کتاب و موسیقی و نمایش و مقاله و روزنامه دور و بر خودم پخش و پلا کردهام که فکرهای بیاهمیتی مثل «یه زندگی نرمال و آبرومند» به مخیلهام هم نرسد. پس به نوعی زندگیام شبیه آشغال جمعکنهایی است که دیگران از روی ترحم و تکبر نگاهشان میکنند – یا نمیکنند. اما با منطق آدورنو که «حقیقت را میتوان تنها در میان ویرانهها یافت» آنقدرها هم پرت نبودهام و بیراه نرفتهام. مشکل اینجاست که حضرات «نرمال» چیزی بیشتر از چهار عمل اصلی - آن هم اغلب + - درک نمیکنند. آنها با پدیدهای مثل انتگرال یا لگاریتم آشنا نیستند که درک کنند من صیاد «دُر»ام نه دَریوزه. اما چون تعداد این نئاندرتالها بویژه در مملکت ما ∞ است، اغلب ناچار میشوم که هویت واقعی خودم را آشکار نکنم. با این مقدمه گفتن از تعلیق سیاهِ «شاهین مالت»، یا منطق هزارو یک شبای «اشتیلر» چه فایدهای دارد؟ در مملکتای که تو باید برای توجیح عمل سادۀ کتاب خواندن ساعتها بحث کنی تا احمق حسابت نکنند، در نهایت ترجیح می دهی نقش احمق را بازی کنی و دم نزنی.
و راستی کدام تأثیرگذاری وقتی همهجا پر شده از خوراک مغذی ِ ساختِ دامپروری هالیوود و بیل گیتس و شرکا؟ البته آن طرف بام هم خبر چندانی نیست. زبالههای روشنفکری مد روز (از کوئنتین تارانتینو و عباس کیارستمی تا آلن بدیو) و پستمدرنیستهای وقیح و لاقید، آنقدر جا را برای هر چیز کوچک و اصیل و انسانی تنگ کردهاند که مثل تراویس بیکل مجبوری فقط آرزو کنی: «یه بارونی بیاد که تمام این کثافتو رو بشوره و ببره تو فاضلاب»، هر چند میدانی که از دست هیچ بارانی کاری ساخته نیست. پس من میمانم و همان تک صفحهها، تکسکانسها، چند خاطره محو و چند ملودی هنوز فراموش نشده. با همینهاست که هنوز میان مخروبهها زندهام. بینشان هم انتخاب ممکن نیست. من برای زندگی کردن، برای ادامه دادن، به همه اینها نیاز دارم، و این آخرین راهی است که سراغ دارم تا با چند دوست نازنین همچنان در کنار هم بمانیم...
***
لازم میبینم درباره یکی از اشارههای هادی توضیح بدهم؛ توجه به مترجم و انتخاب گزیدهای از کتابها جدا از اینکه میتواند حمل بر نوعی سلیقۀ مالیخولیایی باشد - «سلیقه»، همان دارایی حقیر هر احمق طبقه متوسطی- ریشههای اقتصادی هم دارد. از امانت گرفتن کتاب همیشه متنفر بودهام – شاید چون کتابخانۀ ما از آن کتابدارهای فرشتهپیکر و مهسیما نداشت – در نتیجه باید کتابها را میخریدم. اما با پولی که داشتم جای آزمایش و خطا نبود؛ تو محکوم بودی که بهترینها را بخری- هنوز هم در کتابخانهام هیچ کتاب «پرت»ای پیدا نمیشود. ولی خب که چی؟!
