تبليغاتX
تنهایی یک دونده استقامت
 

این وبلاگ از دید من تمام شده است. یکسال ادامه یافت و می بینم سنگین‌ترام اگر همینجا تمام اش کنم.

در فرصتی که دست داد بعضی از مطالب قبلی ام را دوباره خواندم: بی تعارف چرند بودند. جز مطالبی که از دیگران نقل کرده ام، هر چه در این وبلاگ آمده مزخرف محض است. دیدم حالا که دیگر در هیچ موردی توهمی نمانده بهتر است داس را خودم به دست بگیرم تا...

اما چیزی که به فکرم انداخت تمام اش کنم، چند سطری بود که دوستی در وبلاگش نوشته بود. از این بابت از او سپاسگذارم.

از هادی، مهدی، فرید، امین، بهزاد و دوست نادیده ام رضا، نویسنده وبلاگ برزخ عمیقاً سپاسگذارم. پس از این هم نوشته های فوق العاده شان را دنبال خواهم کرد. هفته پیش مطلع شدم دوستم سعید هم وبلاگنویس شده. سری زدم و لذت بردم. اطمینان به حضور او بی شک خداحافظی را برای من آسان تر خواهد کرد.  

 

+ نوشته شده توسط س. در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 و ساعت 18:4 |
 

درباره یک نقد جدی ِ سرپایی

 

 

امروز به گفت و گویی برخوردم با رضا قاسمی در رادیو زمانه با عنوان: « نوروز؛ کلیشه‌ای که دوست ندارم». گپ ای کوتاه بود و قاسمی همچنان بر موضع قبلی اش استوار. هر کسی مقاله ها، یادداشت ها یا کتابهایش را پیش از این خوانده باشد حرف تازه ای نمی شنود، جز البته نوروز و سفره هفت سین و قیاس جالب با قبرستان. و این یعنی همان سندروم ایرانیستی کذایی [اقدام علیه امنیت ملی یا تشویش اذهان عمومی؟!]: چند هزار سال تاریخ و تمدن و سنن و آداب و ... که تا می شنوی نوستالژی ات راه می افتد و اشک در گوشه چشمانت حلقه می زند و زیر لبی به بغل دستی ات - هر که باشد- می گویی: «نمی خواهند بگذارند».     

از مقدمه بحث و لحن گفت و گو به راحتی می توان دید، نویسنده/متفکری که در دو فضای فرهنگی گوناگون بالیده و دومی را با ارزش تر یافته ("تمام سرمایه من فردیت من است") نظر شخصی خود را درباره یک از سنن سرزمین مادری اش با صراحت بیان می کند. اما تأکید می کند: "ادعایی ندارم که حق با من است". پس همه چیز روشن است. 

اگر بعد از خواندن چنین مطلب ای به صرافت افتادیم که پایش به عنوان مخالف یادگاری بگذاریم؛ احتمالاً باید اینگونه بنویسیم: من با نظر آقای قاسمی موافق نیستم، به اعتقاد من... و الی آخر.

اما نگاهی می اندازم به یک نظر نوشته شده بر این گفت و گو، از آن ِ آقای «ناقد»؛ آقای خسرو ناقد. اولین چیزی که که بعد از دیدن این نام به یادم آمد، مصاحبه ای بود با کارل پوپر که چند سال پیش با ترجمه او خوانده بودم. اما بعد که کل نظر را خواندم دیدم عجب تداعی بی جایی از آ ب در آمد. ایشان در ابتدا می نویسد:

 

آقای قاسمی! انسان ها، حتی آنان که بر «فرديت خود» پامی فشارند، بدون آيين و مناسک و مراسم و تشريفات (ritual/ceremony)  نمی توانند زندگی کنند؛ چنان که جانوران هم!  آيين و مناسک پديده ای همگانی در کنش ارتباطی متقابل با جهان پيرامون ماست و تنها خصلت مذهبی يا ملی ندارد بلکه در زندگی خصوصی ما هم جاری است. منظورم اين است که حتماً نبايد مختص مناسک مذهبی يا آيين های ملی باشد؛ همين روز و ساعت معينی رفتن و در کافه های پاريس نشستن و گپ زدن و احتمالاً نوشيدنی مشخصی نوشيدن، همين حتی هر روز صبحانه چيزی مشخص و معين خوردن، روزهای معينی حمام رفتن، وقت قدم زدن اغلب مسير خاصی را انتخاب کردن، کلمه و جمله ی معينی را در هنگام ديدار و وداع با دوستان بر زبان آوردن، در عشقبازی کمابيش رفتار يکسانی داشتن. همه ی اينها را نبايد «عادت» تصور کردن. نه، همه اينها ناخودآگاه تکرار است که آرامشی در آن نهفته است، نوعی آيين و مراسم و تشريفاتی است که هر کس برای خودش در پيش گرفته و در مواردی با ديگران اشتراکاتی دارد. حال اگر اين اشتراکات در سطح ملی و در فراينده تاريخی پديده ای همگانی شود، صورت آيينی ملی به خود می گيرد که حتماً و هميشه هم نبايد «شاد» باشد.

 

قاسمی می گوید نوروز برای من، در جهانی که من زندگی می کنم، در «کنش ارتباطی متقابل» ام با آدمهایی که  دور و برم هستند کلیشه ای شده است. در زیست – جهان من وضع اینگونه است: "یکی از مشکلاتش، دراین روزها، جواب دادن به تبریک‌های مختلف سال جدید است؛ و این که دلش می‌خواهد جوابش به این تبریکات کلیشه‌ای نباشد" آیا فقط قاسمی در این روزها به چنین مشکلی بر می خورد یا تجربه مشترک بسیاری از ماست، که جان می دهد برای نوشتن یک نیمچه درام ابزورد به سبک «آوازه خوان طاس» مثلاً. بگذریم.

اولا به هم چسباندن ceremony و ritual خود جای بحث دارد. بعد هم جای تعجب دارد که ایشان به "تکرار" Repetition اشاره می کنند و تلویحا می گویند که این امور تکراری هم خود نوعی مناسک و آئین است [هست؟ آیا هر امر تکراری نوعی آئین است؟ ایشان مدخل های ویکی پدیا را مطالعه کرده اند؟] و بعد می گویند که: "همه اینها را نباید «عادت» تصور کردن." [تکلیف ما با این جملات متناقض چیست؟ و اصلاً کسی حرفی از عادت زده؟ منظور ایشان از عادت همان کلیشه است؟ یا ایشان از مفاهیم جا افتاده به شکل دلبخواهی استفاده می کنند؟]

به هر حال درک این پاراگراف مستلزم حدس زدن مقصود ایشان از واژگان ای است که استفاده کرده اند و این امر توانایی متافیزیکی خاصی می طلبد که از توان ِ من خواننده خارج است.

اما در ادمه آقای ناقد بالاخره رفته اند سر اصل مطلب:

 

"از اين رو به گمانم عبث است که کسی با سلاح «فرديت گرايی» بخواهد به مقابله با آيين ها و مناسک و مراسم و تشريفات برخيزد و تصور کند که از اين طريق توانسته است «فرديت» خود را به اثبات برساند يا به رخ ديگران بکشد."

 

«ازاین رو»یش که زائد است، چرا که ایشان غیر از نوشتن چند جمله متناقض و به رخ کشیدن عباراتی چون «کنش ارتباطی متقابل» چیزی نگفته اند که بشود نتیجه ای از آن گرفت. ادامه جمله، از عبارت «به گمانم» به بعد، صاف و پوست کنده کل نظر ایشان است درباره گفت‌وگوی آقای قاسمی، یعنی آنچه باید در نهایت ایجاز می‌نوشتند و تمام می کردند. به هر حال این نظر شخصی ایشان است و اگر می خواهند به صورت نظریه ای فراگیر ارائه‌اش دهند، طوری که به درد همه انسانها و البته «جانوران» بخورد، باید تلاش و دقت بیشتری به خرج دهند و حداقل یکبار متن نوشته شان را دوباره بخوانند. اما ادامه اش را بخوانید:

 

"به هر حال، اگر فرصت کرديد و اگر به زبانهای انگليسی، آلمانی يا فرانسوی مسلط ايد پيشنهاد می کنم که حداقل به ويکيپديا مراجعه کنيد و هم اشارات آنجا را در مورد ritual  ببينيد و هم دو سه کتاب مرجعی را که در آنجا در اين باره فهرست شده است تهيه کنيد و بخوانيد."

 

سالها پیش خسرو دهقان در نقد فیلم دونده صراحتاً امیر نادری را به کتابفروشی های روبروی دانشگاه حواله داده بود، تا دیگر وقت مردم را با این جور فیلم ها نگیرد. امروز بعد از گذشت بیش از دو دهه می بینیم همان آش است و ... هنوز گمان می کنیم کتاب خواندن (اینجا احتمالا یعنی: کتابهایی که من خوانده‌ام) یگانه منبع و شرط لازم و کافی معرفت است و به محض خواندنش تمام دانش کائنات بی هیچ مشکلی به ما منتقل می شود و تمام. [و احتمالا به همین دلیل هم هست که هر تازه از راه رسیده ای می خواهد آستین بالا بزند و «این معضل کتابخوانی» ایرانیان را یکبار برای همیشه حل کند، تا همه چیز درست شود و برود پی کارش.] من با عقل ناقص خود درک نمی کنم که چگونه ممکن است آقای قاسمی مثلاً با خواندن مدخل Ritual در ویکی‌پدیا نظرشان عوض شود و دست از قهر بردارد و بیاید سر سفره هفت سین بنشیند؟ البته بعد از اشاره ایشان به «اگر به زبانهای انگليسی، آلمانی يا فرانسوی مسلط ايد» می‌بینیم اصلا قضیه چیز دیگری است و آنهمه صغرا کبرا چیدن قرار است به یک بامزگی ختم شود: "و دو سه کتاب مرجعی را که در آنجا در اين باره فهرست شده است تهيه کنيد و بخوانيد" و من الله توفیق! بله، قضیه کاملا به شخص آقای قاسمی مربوط است. باید یک بز چموش به گله برگردد، همین.

اینجا بود که دوباره یاد پوپر مرحوم افتادم و آن همه داد و قال در عرصه اندیشه که بابا دست بردارید از روانشناس بازی! وقتی نظری از آقای الف صادر می شود، آقای الف نه مغرض است، نه عامل اجنبی است، نه کند ذهن یا روشنفکرنمای جاسنگین؛ به فرض که همه اینها هم باشد، آن نظر به محض صدور دیگر متعلق به جهان 3 است [بخوانید: از آقای الف مستقل است] و حال باید «نقادی» اش کرد، و عمل نقد هم استثنا و تبصره ندارد؛ نظر آقای الف، محتوای اسطوره ای سنتها و رسوم یک ملت و البته نظر آقای ناقد (یعنی همان جمله بعد از «به گمانم») همه مشمول این نقادی اند.

در این میان حاجت به کتاب و دایره المعارف هم می افتد البته. اما نه فقط برای خواندن؛ برای اندیشیدن، نقادی آنچه که خوانده ایم و پس از آن درونی کردن خوانده ها و اندیشه هایمان. همین جاست که لنگ می‌زنیم. کسی که سنگ پوپر و کانت را به سینه می زند اینگونه «نقادی» می کند، وای به حال دیگران [«گفتمان» سروش و جهانبگلو را که یادتان هست؟]

از بقیه اظهارنظرها چیزی نمی گویم که گفتن ندارد. اما یک مورد انگار در این میانه به کل فراموش شده؛ زمانی که قاسمی می‌گوید: "ادعایی ندارم که حق با من است و درست فکر می‌کنم. اما وقتی می‌دانم ریشه‌ی این آیین‌ها و مراسم از کجاست، نمی‌توانم با واقعیت‌ها روبه‌رو نشوم و خودم را فریب دهم."

در تمامی نظرات ِِ – اغلب مخالف – ای که پای آن صفحه درج شده، همه رندانه این عبارت را نادیده گرفته اند و همه چیز را به سکوت برگزار کرده اند. البته این هم سنتی ریشه دار [به قدمت نوروز؟] است در میان ما. سنتی که امثال قاسمی جلویش سینه سپر کرده اند:

 

"این کار ساده‌ای نیست؛ چون به‌شدت احساس تنهایی و بی‌پناهی می‌کند و باید بلد باشد به این تنهایی جواب دهد و او این روش را یاد گرفته است"

 

بزرگترین هنرمندانی که می شناسم بزرگترین ناقدان سرزمین خود، مردم خود و همین Ritual کذایی بوده اند. حاجت به اسم بردن هم نیست چون می شود چند صفجه اسم قطار کرد. فقط محض نمونه: امروز کارلوس فوئنتس یکی از Icon های کشور مکزیک به شمار می رود؛ مایه فخر و فضل مردم آن سرزمین. و اگر فوئنتس ایرانی بود چه بلایی سرش می آمد؟ در چند سالگی کلک اش را می کندند؟ (توسط پوپولاس [بخوانید: عوام الناس] یا حکومت؟ مگر فرقی هم می‌کند؟) یا با این شرایط اصلاً به سرش می زد که نویسنده شود؟

کار هنرمند آفرینش واقعیت ای تازه است یا بازتولید واقعیت های موجود؟ و برای آفرینش واقعیت ای تازه، مگر نباید از نقادی – حتی بی رحمانه‌ی- وضع موجود آغاز کرد؟ نوروز و دیگر سنت های رنگارنگمان جزئی از وضع موجود نیست؟ آیا تفکیک بخش تاریخی نوروز (همین Ritual عزیزان) و بخش طبیعی آن (آغاز بهار، نو شدن زمین) گناهی تا این حد بزرگ است که برای بعضی تبدیل به یک مسئله ناموسی شده؟ و آیا آن بخش تاریخی نیازمند تبارشناسی نیست؟ اینجاست که یک جمله آشنا به گوش می رسد: «حتی اگر همه این حرفها درست باشد، در شرایط حساس فعلی باید سکوت کرد.»

فاتحه مع الصلوات!

 

+ نوشته شده توسط س. در پنجشنبه نهم فروردین 1386 و ساعت 23:7 |