تبليغاتX
تنهایی یک دونده استقامت

 

درباره تنهایی دونده استقامت

  

حکایت نام این وبلاگ را می خواستم در همان پست اول بنویسم. حکایتی که باید گفته می شد، چون حدس می زدم کمتر کسی – از همان چند نفری که احتمالاً هر از چندگاهی از سر جنون یا تصادف، گذارشان به اینجا می افتاد- فیلم تونی ریچاردسون را دیده باشد.

می پذیرم با شنیدن عنوان " تنهایی دونده استقامت" تعینات حماسی اولین چیزی است که به ذهن نزدیک می شود: مبارزه تا آخرین نفس، دوام در عین بی اعتنایی، تک رو بودن در عین خواست ِ پذیرفته شدن...

اما فیلم ریچاردسون - که کاملاً تصادفی به یادش افتادم - چنین باری ندارد. "تنهایی..." بیشتر درباره پذیرش شکست است، حتی پیش از آنکه رخ دهد. ستایشی گرم از نفرت است و ناممکن بودن موفقیت و به تصویر کشیدن دلزدگی از جهانی که تمام جادویش زایل شده و حرف تازه ای برای گفتن ندارد، اما با پرحرفی و تکرار همان مزخرفات گذشته می خواهد حفرۀ تاریک را که هر ثانیه بر شعاعش افزوده می‌شود را بپوشاند.

"تنهایی..." درباره جوانی است که به دارالتأدیب می رود. مارتن می دود و امید اول بازی بزرگ. مسابقه آغاز می شود و او به راه می افتد. در طی مسیر امکان فرار فراهم است اما او به راهش ادامه می‌دهد، در حالی که خاطرات سیاهش را به یاد می آورد و روزهایش را یک به یک مرور می کند. اما به راستی به کجا برود؟ [هجو تمام عیار ژانر Prison و هرگونه اندیشۀ خوش‌خیالانه / سوداگرانۀ رهایی.]

دونده سرانجام به خط پایان نزدیک می شود، با فاصله ای بسیار از رقیبان؛ اما در چند قدمی ِ «موفقیت» می‌ایستد و با سرخوشی به نظاره می نشیند که؛ چگونه بازندگان حقیقی، برندگان واقعی اند. [تخطی از قواعد بازی هرگز نتوانسته است ماهیت بازی را به پرسش بکشد. دونده استقامت هوشمندانه مسیر از پیش نگاشته را طی می کند تا در نقطه ارگاسم کنار بکشد، «نفی» تنها در این لحظه است که می‌تواند بازی را به تمامی ویران کند.]

 

  

+ نوشته شده توسط س. در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 و ساعت 1:59 |

 

                              ... و یاسمین لوی

 

در هفته ای که گذشت، صدایی تازه توانست معنای تازه ای برای شرایط سخت و غیرانسانی کنونی فراهم آورد: یاسمینا لوی. شرح حالش را در وبلاگ یک اسرائیلیِ ایرانی تبار دیدم، همراه با دو آهنگ وصف ناشدنی. حتماً بشنویدش، گرچه می‌دانم لذت شنیدن این موسیقی تازه برای من بیشتر به خاطر معانی ضمنی اش بود، تا صورت آشکارش. و سلیقه ای که یا با «بنیامین» و «کامبیزِ گوگوش» شکل گرفته، یا تنها معیار عقلِ سلیمی اش میزان چه چه زدن و کش آمدن حنجرۀ شخص خواننده است از این صدای تازه خوشش نخواهد آمد. 

 

در یکی دو سال گذشته [که از سر اتفاق با دوران این دلقک رقت انگیز همراه شد] به هر طرف که نگاه انداختم، مهمترین اشخاصی که دیدم یا یهودی بوده اند، یا ریشه‌های یهودی داشته اند؛ از اسپینوزا تا والتر بنیامین تا آدورنو و هورکهایمر و هانا آرنت و آیزایا برلین، تا پوپر و لاکاتوش و نوربرت الیاس و زیمل و زیگموند بومان، تا کافکا و آریل دورفمن و پولانسکی و مارتین بوبر و روزنتسوایک - این فهرست را تا چند صفحه می شود ادامه داد.

 

هانا آرنت در کتابی که درباره «رائل فارنهاگن» نوشت، او را چنین توصیف می کند: «نزدیکترین دوستم، هر چند بیش از صد سال است که چشم از جهان فرو بسته است.» انگیزۀ آرنت از نوشتن این کتاب همدلی با وضع اجتماعی و روانی رائل بود و نتیجۀ اضطراب ها و حساسیت های خود آرنت، نسبت به «یهودی بودن» و «رمانتیک بودن» در جامعه ای که برخورد آن نسبت به این دو خصوصیت در بهترین حالت مبهم است. رائل فارنهاگن زنی یهودی بود که در برلین اوایل قرن نوزدهم محفلی ادبی را اداره می کرد که پذیرای بسیاری از چهره های مشهور بود. رائل و همسرش اگرچه در زندگی به موفقیت هایی دست یافتند، اما «بورژوازی آنان را نپذیرفت و اشراف از آنان فاصله گرفتند». در نتیجه خودشناسی رائل با درد و رنج توأم شد، اما به عمق رسید. جدایی خود را از «عوامِ نادان» پذیرفت، سراغ آثار سن سیمون رفت و زبان عبری را دوباره کشف کرد. آرنت می نویسد: «نتیجه ای که برای او حاصل شد آن بود که "مطرودان" علاوه بر آنکه "حقایق راستین" را بهتر و بیشتر احساس می کنند، در بسیاری زمینه ها از نوکیسگان حقیقت بیشتری دارند.» خود رائل در نامه ای، گفته ای از گوته را نقل کرده بود: «تنها بردگانی که در کشتی ها بیگاری می کنند حال و روز هم را در می یابند.»

 

چندی پیش دوستی تعریف می کرد که چگونه یکی از هم قبیله ای های محترم اش، فرد رندی از قبیلۀ مقابل را که گویا در روزنامه ای محلی ادعا کرده بود «اینها ریشه های یهودی دارند» چنان زیر اخیه کشیده که طرفه به غلط کردم افتاده. ضمن توصیفات دوستم و در حالی که برق افتخاری موهوم را در چشمانش می دیدم بی اختیار به یاد سرنوشت تراژیک قومی افتادم که حتی «نام»اش در ردۀ دشنام های رایج تلقی می شود. دوستم که در طلب تأیید ضمنی، حرفش را تمام کرد فقط با نگاه حیرتزده من مواجه شد. آرام گفتم: «فکر می کنم با عکس این قضیه اتفاق می افتاد» و بحث را عوض کردم. بله، آبروی یهودی ها به دلیل این انتساب رفته بود و نه بر عکس.  

 

فعلاً در زمینه یهودی ستیزی، ناسیونالیسم آبکی ایرانی و دین خوییِ ریاکارانۀ خاورمیانه ای آنچنان هم قسم اند که تا اطلاع ثانوی کاری از دست کسی برنخواهد آمد. ادوارد سعیدِ مرحوم زمانی کوشید با برگزاری کنسرت های موسیقی مشترک با هنرمندان یهودی، کمی بر روی هموطنان «زیرِ بار نرو» و خیره سر اش تأثیر بگذارد. اما حساب این را نکرده بود که با ملتی با سطح سلیقۀ موسیقیایی زیر صفر طرف است که فقط نعره های آخوند و مُفتی را می فهمد و یحتمل چمدان های پر از پولی که از ایران می رسد، بیش از هر چیز تحت تأثیر قرارش می دهد. صورتبندی این مسئله خاص در آینده نیز نیازمند نوعی از تیزبینی است که نه ادوارد سعید فلسطینی و نه برنارد لوئیس یهودی تبار دارایش نبوده اند. فعلاً صدای یاسمین لوی را بشنوید تا حس کنید، تاریخی را که بیقراری بود.

 

 

+ نوشته شده توسط س. در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 0:56 |