درباره تنهایی دونده استقامت
حکایت نام این وبلاگ را می خواستم در همان پست اول بنویسم. حکایتی که باید گفته می شد، چون حدس می زدم کمتر کسی – از همان چند نفری که احتمالاً هر از چندگاهی از سر جنون یا تصادف، گذارشان به اینجا می افتاد- فیلم تونی ریچاردسون را دیده باشد.
می پذیرم با شنیدن عنوان " تنهایی دونده استقامت" تعینات حماسی اولین چیزی است که به ذهن نزدیک می شود: مبارزه تا آخرین نفس، دوام در عین بی اعتنایی، تک رو بودن در عین خواست ِ پذیرفته شدن...
اما فیلم ریچاردسون - که کاملاً تصادفی به یادش افتادم - چنین باری ندارد. "تنهایی..." بیشتر درباره پذیرش شکست است، حتی پیش از آنکه رخ دهد. ستایشی گرم از نفرت است و ناممکن بودن موفقیت و به تصویر کشیدن دلزدگی از جهانی که تمام جادویش زایل شده و حرف تازه ای برای گفتن ندارد، اما با پرحرفی و تکرار همان مزخرفات گذشته می خواهد حفرۀ تاریک را که هر ثانیه بر شعاعش افزوده میشود را بپوشاند.
"تنهایی..." درباره جوانی است که به دارالتأدیب می رود. مارتن می دود و امید اول بازی بزرگ. مسابقه آغاز می شود و او به راه می افتد. در طی مسیر امکان فرار فراهم است اما او به راهش ادامه میدهد، در حالی که خاطرات سیاهش را به یاد می آورد و روزهایش را یک به یک مرور می کند. اما به راستی به کجا برود؟ [هجو تمام عیار ژانر Prison و هرگونه اندیشۀ خوشخیالانه / سوداگرانۀ رهایی.]
دونده سرانجام به خط پایان نزدیک می شود، با فاصله ای بسیار از رقیبان؛ اما در چند قدمی ِ «موفقیت» میایستد و با سرخوشی به نظاره می نشیند که؛ چگونه بازندگان حقیقی، برندگان واقعی اند. [تخطی از قواعد بازی هرگز نتوانسته است ماهیت بازی را به پرسش بکشد. دونده استقامت هوشمندانه مسیر از پیش نگاشته را طی می کند تا در نقطه ارگاسم کنار بکشد، «نفی» تنها در این لحظه است که میتواند بازی را به تمامی ویران کند.]

