تبليغاتX
تنهایی یک دونده استقامت

 

ترجمه های خوب، از کلاسیک های ادبیات جهان

یک فهرست ِ سردستی

 

فاجعه ترجمه های سریالی و گاه یک شبه از نویسندگان بزرگ تاریخ ادبیات به صورت یکی از عادات فرهنگی ما درآمده است. وجود خزعبلاتی که اسم استادانی چون استندال، داستایوسکی، فاکنر، بوتزاتی، اورول، گرین، بل، کوندرا، مارکز و... را برخود دارد گاه تن آدم را بدجوری می لرزاند.

این فهرست در شرایطی تهیه می شود که وضعیت ترجمۀ آثار ادبی همچنان به کابوس می ماند. اینها فقط صد و چند ترجمه خوب اند.

غالب همین ترجمه های خوب هم با مقادیر نامعلومی حذف و جرح به چاپ رسیده اند. درصد زیادی از این آثار نایاب اند یا مجوز انتشار ندارند یا به دلیل درگذشت مترجم هیچ ناشری حوصله چک و چانه زدن با ورثه را ندارد. حجم انبوه ترجمه های معیوب و پیزری به حدی است که عملاً این صد و اندی ترجمه خوب کم کم به فراموشی سپرده می شود. تعجبی هم ندارد؛ این روزها کمتر خواننده ای خوب را از بد تشخیص می دهد یا می خواهد که بدهد و بخصوص راحت تر است ترجمه مترجمی را بخواند که فارسی را به بدی خودش حرف می زند و می نویسد.

این فهرست را برای هادی رضایی نازنین تنظیم کرده بودم؛ امیدوارم بدقولی ها و بداقبالی هایم آنچنان ناراحتش نکرده باشد. حال این گوی و این هم میدان.

 

س.ک.

 

آ

آنا کارنینا (لئو تالستوی) ترجمه سروش حبیبی

آئورا (کارلوس فوئنتس) ترجمه عبدالله کوثری

آدم اول (آلبر کامو) ترجمه منوچهر بدیعی

آبروی از دست رفته کاترینا بلوم (هاینریش بل) ترجمه شریف لنکرانی

آدم کجا بودی؟ (هاینریش بل) ترجمه ناتالی چوبینه

آزادی یا مرگ (نیکوس کازانتاکیس) ترجمه محمد قاضی

آخرین وسوسه مسیح (نیکوس کازانتاکیس) ترجمه صالح حسینی

 

الف

امید (آندره مالرو) ترجمه رضا سیدحسینی

اعتماد (آریل دورفمان) ترجمه عبدالله کوثری

ابله (فئودور داستایوسکی) ترجمه سروش حبیبی

انفجار در کلیسای جامع (آلخو کارپانتیه) ترجمه سروش حبیبی

اگر شبی از شبهای زمستان مسافری... (ایتالو کالوینو) ترجمه لیلی گلستان

انتظارات بزرگ (چارلز دیکنز) ترجمه ابراهیم یونسی

اوژنی گرانده (انوره دو بالزاک) ترجمه عبدالله توکل

اولیس (جیمز جویس) ترجمه منوچهر بدیعی

امریکایی آرام (گراهام گرین) ترجمه عزت الله فولادوند

از چشم غربی (جوزف کنراد) ترجمه احمد میرعلایی

 

ب

بابا گوریو (انورو دو بالزاک) ترجمه م.ا. به آذین

بارون درخت نشین (ایتالو کالوینو) ترجمه مهدی سحابی

بازار خودفروشی (ویلیام ثکری) ترجمه منوچهر بدیعی

بازگشت بومی (تامس هاردی) ترجمه ابراهیم یونسی

بازمانده روز (کوزوئو ایشی گورو) ترجمه نجف دریابندری

بانوی دریاچه (ریموند چندلر) ترجمه کاوه میرعباسی

ببیت (سینکلر لوئیس) ترجمه منوچهر بدیعی

بچه های نیمه شب (سلمان رشدی) ترجمه مهدی سحابی

برادران کارامازوف (فئودور داستایوسکی) ترجمه صالح حسینی

بیوه ها (آریل دورفمان) ترجمه رضا سیدحسینی

بیابان تاتارها (دینو بوتزاتی) ترجمه سروش حبیبی

بیگانه (آلبر کامو) ترجمه امیرجلال الدین اعلم

بودنبروک ها (توماس مان) ترجمه علی اصغر حداد

بیلی باد (هرمان ملویل) ترجمه احمد میرعلایی

به یاد کاتالونیا (جورج اورول) ترجمه عزت الله فولادوند

بیلی بتگیت (ای. ال. دکتروف) ترجمه نجف دریابندری

 

پ

پدرو پارامو (خوان رولفو) ترجمه احمد گلشیری

پدران و پسران (ایوان تورگنیف) ترجمه مهری آهی

پوست انداختن (کارلوس فوئنتس) ترجمه عبدالله کوثری

پیرمرد و دریا (ارنست همینگوی) ترجمه نجف دریابندری

 

ت

تونیو کروگر (توماس مان) ترجمه رضا سیدحسینی

تس دو برویل (تامس هاردی) ترجمه ابراهیم یونسی

 

ج

جاده تنباکو (ارسکین کادول) ترجمه رضا سیدحسینی

جان شیفته (رومن رولان) ترجمه م.ا. به آذین

جان کلام (گراهام گرین) ترجمه پرتو اشراق

جنگ و صلح (لئو تالستوی) ترجمه سروش حبیبی

جنگ آخر زمان (ماریو بارگاس یوسا) ترجمه عبدالله کوثری

جنایت و مکافات (فئودور داستایوسکی) ترجمه مهری آهی

جن زدگان (فئودور داستایوسکی) ترجمه سروش حبیبی

جود گمنام (تامس هاردی) ترجمه ابراهیم یونسی

 

چ

چرم ساغری (انورو دو بالزاک) ترجمه م.ا. به آذین

چشم های بازمانده در گور (میگل آنخل آستوریاس) ترجمه سروش حبیبی

چهره هنرمند در جوانی (جیمز جویس) ترجمه منوچهر بدیعی

 

خ

خاطرات پس از مرگ براس کوباس (ماشادو دآسیس) ترجمه عبدالله کوثری

خانواده تیبو (روژه مارتن دوگار) ترجمه ابولحسن نجفی

خانواده من و باقی حیوانات (جرارد دارل) ترجمه گلی امامی

خانه بی حفاظ (هاینریش بل) ترجمه ناتالی چوبینه

خانه قانون زده (چارلز دیکنز) ترجمه ابراهیم یونسی

خداحافظ گاری کوپر (رومن گاری) ترجمه سروش حبیبی

خشم و هیاهو (ویلیام فاکنر) ترجمه صالح حسینی

خوشه های خشم (جان اشتین بک) ترجمه شاهرخ مسکوب

 

د

داستان دو شهر (چارلز دیکنز) ترجمه ابراهیم یونسی

دنیا پرفکتا (بنیتو پرث گالدوس) ترجمه کاوه میرعباسی

دنیای قشنگ نو (آلدوس هاکسلی) ترجمه سعید حمیدیان

دور از مردمان شوریده (تامس هاردی) ترجمه ابراهیم یونسی

دل تاریکی (جوزف کنراد) ترجمه صالح حسینی

 

ر

رگتایم (ای. ال. دکتروف) ترجمه نجف دریابندری

 

ز

زندگی در پیش رو (رومن گاری) ترجمه لیلی گلستان

زنده ام که روایت کنم (گابریل گارسیا مارکز) ترجمه کاوه میرعباسی

زمین انسانها (آنتوان سنت اگزوپری) ترجمه سروش حبیبی

زیردست (هاینریش مان) ترجمه محمود حدادی

زوربای یونانی (نیکوس کازانتاکیس) ترجمه محمد قاضی

 

ژ

ژان کریستف (رومن رولان) ترجمه م.ا. به آذین

ژان باروا (روژه مارتن دوگار) ترجمه منوچهر بدیعی

ژرمینال (امیل زولا) ترجمه سروش حبیبی

ژان دوفلورت (مارسل پانیول) ترجمه سروش حبیبی

 

س

سالامبو (گوستاو فلوبر) ترجمه احمد سمیعی (گیلانی)

سرنوشت بشر (آندره مالرو) ترجمه سیروس ذکاء

سوربز (ماریو بارگاس یوسا) ترجمه عبدالله کوثری

سر هیدرا (کارلوس فوئنتس) ترجمه کاوه میرعباسی

سگ سفید (رومن گاری) ترجمه سروش حبیبی

سقوط (آلبر کامو) ترجمه شورانگیز فرخ

سیمای زنی در میان جمع (هاینریش بل) ترجمه مرتضی کلانتریان

 

ش

شیدایی لل و. اشتاین (مارگریت دوراس) ترجمه قاسم روبین

شازده کوچولو (آنتوان سنت اگزوپری) ترجمه ابولحسن نجفی

 

ص

صد سال تنهایی (گابریل گارسیا مارکز) ترجمه بهمن فرزانه

 

ض

ضدخاطرات (آندره مالرو) ترجمه ابولحسن نجفی – رضا سیدحسینی

 

 ط

طاعون (آلبر کامو) ترجمه رضا سیدحسینی

طبل حلبی (گونتر گراس) ترجمه سروش حبیبی

 

ع

عامل انسانی (گراهام گرین) ترجمه احمد میرعلایی

عقاید یک دلقک  (هاینریش بل) ترجمه شریف لنکرانی

 

ف

فاتحان (آندره مالرو) ترجمه سیروس ذکاء

فرشته آبی (هاینریش مان) ترجمه محمود حدادی

 

ق

قاضی و جلادش (فریدریش دورنمات) ترجمه محمود حسینی زاد

قول (فریدریش دورنمات) ترجمه عزت الله فولادوند

 

ک

کنسول افتخاری (گراهام گرین) ترجمه احمد میرعلایی

کوه جادو (توماس مان) ترجمه حسن نکوروح

کیفر آتش (الیاس کانتی) ترجمه سروش حبیبی

 

گ

گفت و گو در کاتدرال (ماریو بارگاس یوسا) ترجمه عبدالله کوثری

گرینگوی پیر (کارلوس فوئنتس) ترجمه عبدالله کوثری

گتسبی بزرگ (اسکات فیتزجرالد) ترجمه کریم امامی

گردابی چنین هایل (جین ریس) ترجمه گلی امامی

گزارش یک مرگ (گابریل گارسیا مارکز) ترجمه لیلی گلستان

گور به گور (ویلیام فاکنر) ترجمه نجف دریابندری

 

ل

لرد جیم (جوزف کنراد) ترجمه صالح حسینی

 

م

مرگ در آند (ماریو بارگاس یوسا) ترجمه عبدالله کوثری

مرگ در ونیز (توماس مان) ترجمه حسن نکوروح

مرگ قسطی (لوئی فردینان سلین) ترجمه مهدی سحابی

مرگ آرتمیو کروز (کارلوس فوئنتس) ترجمه مهدی سحابی

مدراتو کانتابیله (مارگریت دوراس) ترجمه رضا سیدحسینی

مردی با کبوتر (رومن گاری) ترجمه لیلی گلستان

میدان ایتالیا (آنتونیو تابوکی) ترجمه سروش حبیبی

موش و گربه (گونتر گراس) ترجمه کامران فانی

موبی دیک (هرمان ملویل) ترجمه پرویز داریوش

مسیح بازمصلوب (نیکوس کازانتاکیس) ترجمه محمد قاضی

مقلدها (گراهام گرین) ترجمه محمدعلی سپانلو

ن

نفرین ابدی بر خواننده این برگها (مانوئل پوئیگ) ترجمه احمد گلشیری

نایب کنسول (مارگریت دوراس) ترجمه قاسم روبین

نادیا (آندره برتون) ترجمه کاوه میرعباسی

نازارین (بنیتو پرث گالدوس) ترجمه کاوه میرعباسی

 

و

وداع با اسلحه (ارنست همینگوی) ترجمه نجف دریابندری

 

ه

هواردز اند (ادوارد مورگان فارستر) ترجمه احمد میرعلایی

 

ی

یعقوب کذاب (یورک بکر) ترجمه علی اصغر حداد

یک جفت چشم آبی (تامس هاردی) ترجمه ابراهیم یونسی

 

 

+ نوشته شده توسط س. در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 و ساعت 7:37 |

دیکتاتورها

گفت و گوی رابرت مک کرام با ماریو بارگاس یوسا

ترجمه سعید کریمی

 

این گفت و گو در روزنامه آبزرور، چاپ لندن؛ شماره 7 آوریل 2002 درج شده است. اگرچه پرسشهای مک کرام پر از نیش و کنایه است اما یوسا وقارش را از دست نمی دهد و حتی از موضع اومانسیتی-لیبرالیستی همیشگی اش دفاع می کند. اوج این مناظره پرسش آخر است و زمانی که یوسا به شباهت برنامه های بلر [نخست وزیر حزب سوسیالست- کارگری] و تاچر [نخست وزیر سابق حزب محافظه کار افراطی که دوران او را به دورانی سیاه در تاریخ انگلستان تعبیر می کنند] اشاره می کند.

یوسا در سال 1987 نامزد ریاست جمهوری پرو بود، اما در انتخاباتی که صحت اش هیچگاه از سوی ناظران بین المللی تأیید نشد، از آلبرتو فوجی موری، دیکتاتور آینده این کشور شکست خورد. این شکست یوسا را بیش از پیش به موضع لیبرالیستی کنونی اش نزدیک کرد، چرا که در جریان آن انتخابات یوسا شاهد بود که چگونه احزاب سوسیالست - کارگری می توانند به بهترین کارچاق کن دیکتاتورها تبدیل شوند و زمینه را برای پوپولیسم مهار گسیخته فراهم آوردند.

س.ک.

 


 

منبع الهام شما در نوشتن «سوربز» چه بود؟

در سال 1975، در حین فیلمبرداری فیلمی که بر مبنای یکی از رمانهایم ساخته می شد [سروان پانتوخا و خدمات ویژه اش] هشت ماه در دومنیکن بودم. در این حین چیزهایی درباره تروخیو شنیدم و خواندم که در نهایت منجر به نوشتن رمانی بر مبنای این پس زمینه تاریخی شد. پروژه ای طولانی بود. بارها برای مطالعه اسناد یا ملاقات افراد به دومنیکن رفتم و با قربانیان، مردم عادی و همکاران تروخیو حرف زدم.

 

تا چه حد این کتاب واقعاً درباره آلبرتو فوجی موری است؟

خب، فکر می کنم این کتاب درباره تروخیو است، اما اگر شما دربارۀ یک دیکتاتور بنویسید انگار که دربارۀ همۀ دیکتاتورها نوشته اید، یا دربارۀ ماهیت تمامیت خواهی. من تنها کتابی درباره تروخیو ننوشته‌ام، بلکه دربارۀ چهره ای پر رمز و راز نوشته ام و بسیاری چیزهایی مربوط به او که در جوامع دیگر نیز تجربه شده است.

 

بخصوص در امریکای لاتین.

وقتی در دهه 50 دانشجو بودم، امریکای لاتین پر از دیکتاتور بود. تروخیو در این میان به دلیل بی‌رحمی، فساد، ولخرجی و اداهای نمایشی اش چهر های پر رمز و راز بود. و البته همۀ اینها را زیر لوای روند گستردۀ مدرنیزاسیون و پیشرفت انجام می داد – که ویژگی مشترک همۀ دیکتاتورهای عصر ماست.

 

فساد ِ قدرت.

دیکتاتورها به شکل طبیعی به رأس حرم قدرت نمی رسند. این چیزی است که من در پی توصیف اش بودم؛ چگونه دیکتاتور با مشارکت بسیاری از مردمان و اغلب حتی با مشارکت قربانیانش ساخته می‌شود.

 

این بصیرت شما درباره دیکتاتوری به تجربیات سیاسی تان مربوط است؟

سه سالی که در عرصه سیاسی گذراندم برایم بسیار آموزنده بود، چرا که دریافتم چگونه اشتها به قدرت سیاسی، ذهن بشر را نابود می کند، اصول و ارزشهایش را نابود می کند و آدمی را به یک هیولای کوچک تبدیل می کند.

 

بخش هایی از این رمان از نظرگاه یک زن نوشته شده است. مشکلی در این باره نداشتید؟

بیشتر چالش بود تا مشکل. به زنی احتیاج داشتم که قهرمان داستانم باشد، چرا که بر این باورم که زنها مهمترین قربانیان تروخیو بودند. به قدرت طلبی اش سادیسم متجاوزانه را هم اضافه کنید. تروخیو از سکس تنها به عنوان لذت بهره نمی جست، بلکه این یکی از اهرم های قدرت او بود. و در اینجا او بیش از بسیاری دیگر از دیکتاتورها پیش رفته بود. برای مثال او با زنان ِ اغلب همکارانش به بستر می رفت.

 

شبیه یک نمایشنامه شکسپیری.

همینطور است. «کوریولانوس» نمایشنامه ای فانتازتیک دربارۀ همین موضوع است.

 

چه زمانی برای اولین بار دریافتید که می خواهید نویسنده بشوید.

با نوشتن شروع نشد، با خواندن شروع شد. تنها پنج سال داشتم که خواندن را یاد گرفتم و فکر می کنم این مهمترین اتفاق در زندگی من باشد.

 

چه چیزهای می خواندید؟

رمان های حادثه ای. وقتی بچه بودم به نقاشی ها علاقه ای نداشتم، سراغ متن می رفتم. مجله ای را به یاد می آورم که داستانهایش را می خواندم و دنباله اش را خودم می نوشتم. از پایان بندی داستانهایش حالم به هم می خورد، برای همین اغلب پایان را عوض می کردم. خلاصه با این جور بازیها شروع شد.

 

شبیه طرح رمان «خاله خولیا و نویسنده».

درست است. وقتی وارد دانشگاه شدم، دانستم فارغ از هر چه که پیش آید باید نویسنده شوم. اما آن زمان، در جامعه ای شبیه جامعه من، بسیار دشوار بود که تصمیم بگیرید فقط نویسنده باشید... خب، در حالی که همچنان ادبیات از هر چیز برایم مهمتر بود، ناچار بودم زندگی را از راهی بگذرانم. اما چیز دیگری زندگی ام را عوض کرد...

 

روزنامه نگاری؟

بله. زمانی که در سال 1958 به اروپا رفتم تصمیم گرفتم با حداکثر توان بنویسم و تمام وقت و انرژی ام را وقف نوشتن کنم. با وجود مشاغل پست و بی ارزش ام به زندگی ادامه دادم. و این مهمرین لحظلات زندگی ام بود.

 

بسیاری از کتابهایتان باعث دردسرتان شده اند.

نویسنده، با سختگیری و تعهد، در دفاع از باورها و استعدادش می نویسد. فکر می کنم این امر بخشی از تعهد درونی نویسنده است که تنها با پرداختن به زیبایی ناب حاصل نمی شود. گمان می کنم نویسنده وظایف گوناگونی دارد که مهمترین اش مشارکت در منازعات اجتماعی است. فکر می کنم اگر ادبیات از مقصود اصلی اش - انسانها، جامعه و زندگی- جدا شود، پوک و فقیر خواهد شد.

 

به همین دلیل نویسندگان امریکای لاتین بیشتر بر نقش اجتماعی تأکید می کنند؟

فکر می کنم همکاری نویسندگان در منازعات اجتماعی می تواند این منازعات را قدری متفاوت تر کند. اگر فرهنگ از رویدادهای جاری کاملاً جدا شود، تصنعی خواهد شد.

 

این عشق به بحث و جدل در طبیعت شماست یا به واسطه موضوع ازش استفاده می کنید.

کتابهای من به راحتی در طبقه بندی های رایج قرار نمی گیرند. شاید دلیل اش همین باشد. همیشه سعی کرده ام نویسنده ای مستقل باشم. اما این تلاش به این معنا نیست که اشتباه نکرده ام. ممکن است بارها به خطا رفته باشم.

 

چه باعث شد به دنیای سیاست بروید؟

خب، من همیشه درگیر سیاست بوده ام، اما به عنوان یک متفکر. در اواخر دهۀ هشتاد فکر کردم ضروری است تجربه ای عملی در عرصۀ سیاست داشته باشم... اما تصمیم غلطی بود. 

 

از اینکه ایده هایتان نتوانست اکثریت مردم را جذب کند شوکه شدید؟

بله، متأثر شدم، اما چیزی بدتر از این هم پیش آمد. شما در یک انتخابات دموکراتیک یا برنده می شوید، یا بازنده. اما آنچه پس انتخابات برای من رخ داد بسیار گیج کننده بود. فوجی موری انتخابات را برد. اما پس از آن برنامۀ مبتکرانۀ رفورمیستی  من را قاپید. و به کمک آن برای سالهای سال محبوب عوام الناس شد. همانطور که تروخیو و بسیاری دیگر از دیکتاتورها چنین کردند. این امر بیشتر شوکه کننده بود. 

 

فکر می کردید آن موفقیت ها از آن شماست و شما را نادیده گرفته اند؟ برای همین «ماهی در آب» را نوشتید؟

اوه، کاملاً. این جادوی ادبیات است. دربارۀ چیزی می نویسید، حتی اگر بدترین تجربه زندگی تان باشد، و ناگهان به پالایش روانی می رسید و تسلا می یابید.

 

هر سال چه ماه در لندن می مانید؟

حداکثر برای سه ماه برنامه ریزی می کنم.

 

شما در انگلستان به دلیل موافقت با سیاست های خانم تاچر شهرت دارید.

از آنچه بر سر تاچر آمد غمگین شدم. از وقتی که او قدرت را در دست گرفت، تأثیر عمیقی بر سیاست، جامعه و زندگی انگلیسی ها بر جای گذاشت. اما متأسفم که او بیشتر به دلیل مهملات ای که می گفت و خصومتِ محافظه‌کارانه‌اش علیه اروپا در یادها ماند. آنچه در انگلستان رخ می دهد بسیار جالب است، چرا که متقاعد شده ام بهترین جانشین برای تاچر تونی بلر است. بلر اصلاحاتی را ادامه می دهد که تاچر شروع کرده بود.

 

+ نوشته شده توسط س. در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 1:24 |

 

طعم ِ گس ِ شکست

 

 

آدمی اگر چنین بوده یا هست یا خواهد بود، بدان معنی نیست که تا ابد چنین بوده یا هست یا خواهد بود، بلکه یک روز چنین شده و روز دیگر چنین نخواهد بود.

«خوسه اورتگائی گاست»1

 

 

دوباره سر و کله اش پیدا شده. با آن موهای سفید و لبخند تا بناگوش که داندانهای سفید و بی نقص اش را به نمایش می گذارد. دوباره به یاد می آری، دوباره تا خرخره می افتی تویش، توی لجن، توی کثافت، توی خون غلت می زنی. دوباره پیدایش شده تا همۀ آن چیزهایی را به یادت آورد که جریان طبیعی زندگی می‌خواهد فراموش کنی. ازش می پرسی:

-         واقعاً همین است سینیور، همین که توی کتابهاتان نوشته اید؟

-         همین است پسر، مطمئن باش، البته اگر نمی خواهی دروغ بارَت کنم.

هنوز مشکوکی. این پیرمرد پرویی نمی تواند، حق ندارد اینها را بنویسد.

-         این روزها بیشتر دروغ به درد من می خورد، سینیور.

-         په! من هم دروغ می نویسم پسر! فکر کردی چی می نویسم؟ نه! می دانم که تو هم می دانی که همه اش یک مشت اراجیف است. یک مشت دروغ، گیرم که واقعی. این چیزی است که ما بهش احتیاج داریم.

دوباره برگشت. اما نه، این تصویر دیگری است. پیرمردی تکیده، با سبیل پُرپشت، نشسته پشت میزی نا‌مرتب با انبوه کاغذهای درهم و برهم، و یک دسته کاغذ سفید که قرار است قابی باشد برای تصاویری که هنوز در ذهن این آدم دوم جان نگرفته اند، انگار که هرگز وجود نداشته اند.

پیرمرد سرش را روی کتابی در قطع جیبی، با حروف  ریز ِ پرسه زن خم کرده و آنقدر در خود فرو رفته که می ترسی دستی به شانه اش بزنی، نکند بهشت اش را برای همیشه گم کند. بر می گردی. کتابخانه اش را می بینی با انبوهی کتاب، بعضی آنقدر کهنه اند که با زور کتابهای کناری از خطر از هم پاشیدن مصون مانده اند. دسته ای تراژدی یونانی را گوشه ای می یابی ؛ به ترتیب تاریخی و با جلدهایی یکدست: همه چاپ Methuen، تمیز و براق. اینها تمام رؤیای بلندپروازانۀ پیرمرد اند. رؤیای تک افتاده که هیچکس نمی خواهد در آن شریک باشد. حتی تو که اینجا ایستاه ای و خودت را همه کاره می دانی.

-         چه کار تازه ای در دست ترجمه دارید، آقای کوثری؟

-         قبلی ها را خوانده ای که سراغ تازه ها را می گیری؟

خوانده بود؟ نه همه را. از آن اسفند غریب 82 شروع شده بود. از «مرگ در آند»؛ چند آدم وامانده در میان صخره های به خشم آمده. کتاب را سریع خوانده بود، اما پایانش را دوست نداشت.

-         بفرما! این هم جناب رمان نویس ِ مدرن با این پایان خوش مسخره اش. انگار دارد سناریوای برای اسپیلبرگ یا یک کارچاق کن ِ هالیوودی دیگر می نویسد.

دنبال چه می گشتی که نیافتی؟ دنبال شکست؟ یعنی معنای آن پایان خوش مزخرف را بعد از آن جهنم نفهمیدی؟ فکر می کند: شاید.

آن صفحات آخر را پشت در یکی از کلاسهای دانشکده خواندی. 14 یا 15 فروردین 83. بعد هم رفقای آن روزها را دیدی. جمعی بودید برای خودتان. امیر، مهدی، رضا، پیام، هادی و یک امیر دیگر. فکر می‌کند: هنوز خبری از هادی احمدی و فرید و هادی رضایی و دیگران نبود. اما خیلی ها هم بودند که حالا حتی اسمشان یا قیافه شان را به یاد نمی آورد. روزگاری بود برای خودش پسر! می دانستی ته خط است و بعدش هم فصل بی پایان ِ «دور ابدی» شروع می شود. باید بولدوزر می بودی. می خواستی بولدوزر باشی و بعد از این فقط جلو بروی. نمی خواستی نگاهت را به عقب بدوزی، چون می دانستی تحمل نگاه آنها را که پشت سرت ایستاده اند نداری. انگار همه چیز جور باشد، خود را در دروازۀ آرامش یافته بودی. مدرک مهندسی را که گرفتی زندگی ای به هم می زدی. خانه، زن، بچه و خیلی چیزهای دیگر. شرکتی می زدی، یا جایی کار می گرفتی و لفت و لیسی می کردی و بار خودت را می بستی. «بولدوزر»: باید قبل از دیگران همه چیز را درو کرد و فلنگ را بست. قبل از اینکه کسی به فکر بیفتد، ریشه اش را بزنی و جلو بروی. به هر قیمتی. توانستی؟

-         نخواستم.

یعنی اگر می خواست، می توانست؟

اردیبهشت، سر ِ کلاس نقشه کشی بود که « سور ِ بُز» را شروع کرد، اما به نیمه نرسیده رهایش کرد.

-         مزخرف است و کسل کننده.

هنوز هم اینطور فکر می کنی؟ فکر می کند: حالا نه. آن روزها کم کم ایدۀ بولدوزر داشت از میان می‌رفت. پیچ و مهره هایش بیرون زده بود. به جیرجیر افتاده بود. دوران تازه ای شروع می شد که در عین نگرانی به استقبالش رفتی و حالا اینجایی.

-         پشیمان نیستم. کارهایی کرده ام و بیشتر قصورها هم به اختیار خودم نبود.

این را چند روز پیش به یکی از استادهاش گفته بود. می خواستند اخراجش کنند چون هیچ چیز را جدی نمی گرفت. بدتر از همه سر کلاسها ده تا در میان حاضر می شد. اما از فرصت اش استفاده نکرد. از زبان چربی که در این مواقع داشت کمکی نگرفت. یاد «زاوالیتا» افتاده بود. یاد «گفت‌و‌گو در کاتدرال». به دَرَک. بگذار هر جور می خواهد بشود. مغرور نیستم، اما نمی خواهم برای چند تا خوک شارلاتان سورچرانی کنم.

-         هر چه شما صلاح بدانید. اگر فکر می کنید لیاقت ادامه تحصیل را ندارم همین الان انصراف می‌دهم.

و آرام و زیرلبی اضافه کرد: برایم علی السویه است. علی السویه؟ رفتن «الف» هم برایش علی السویه بود؟ فکر می کند: شاید. هر چند که هنوز به یادش می آورد، انگار همین دیروز آن حرف را زده بود و به اندازه کافی وقت داشت که از او بخواهد که ببخشد اش. که به او بگوید در آن لحظه به تها چیزی که فکر نکرده رابطۀ آن کلمه لعنتی با برادر بزرگتر او بوده. که به یادش بیاورد خودش هم کم خطا نکرده، کم هم بخشیده نشده. اما چند وقتی بود که کلمه علی السویه خوب روی زباش می چرخید؛ جادوی کلمات. په رفیق! کلی خل و چل شده ای.

شاید اگر آنطور خل و چل نشده بود حالا نمی توانست این یادداشت را بنویسد. با «الف» ازدواج می کرد و زندگی ای به هم می زد. از آن دست زندگی ها که چشم همه را در می آورد. تا به همۀ آن کثافت ها، آن سگ های له له زن ِ چاپلوس ِ بی وجود ثابت کند که هنوز بهترین است، و تازه دستش هم آلوده نیست. که می داند کی و کجا تصمیم بگیرد. واقعاً اگر با «الف» ازدواج می کرد چه می شد؟ فکر می کند: هیچی. شاید فقط عمق گه ای که حالا تویش گیر افتاده ام بیشتر بود.

هنوز یکسال از روزی که «گفت و گو در کاتدرال» را تمام کرد نگذشته. هنوز داشت می خواندش که فهمید این بهترین کتابی است که خوانده و خواهد خواند. تابستان گذشته که آن افتضاح بردش توی کما، مدام همان سؤال معروف را از خود می پرسید که عیناً از کتاب پیرمرد پروئی گرته برداری شده بود:

-         کی بود سعید؟ کی خودت را به گا دادی؟

 زندگی فرایند به گا رفتن بود. بعضی ها سعی می کردند در حین به گا رفتن وانمود کنند که لذت می برند، بعضی هم ادای آدمهای فریب خورده و رهاشده را در می آوردند. او از دستۀ دوم بود؟ شک داشت. اما شک نداشت همۀ آدمها یک مشت دلقک حقیرند. یک مشت مقلد ِ رقت انگیز. این بن مایۀ کتابی بود که هفتۀ پیش از گرین خوانده بود و آنقدر به هیجانش آورد که چیزی توی وبلاگ درباره اش نوشت. وانمود کرده بود که برایش علی السویه است که دیگران کتاب را می خوانند یا نه. همان ژست بی تفاوتی. حالش از خودش به هم خورد. تصمیم گرفت کتاب دیگری بخواند و اینبار چیز بهتری بنویسد. چرا کتاب پیرمرد پرویی را برداشتم؟ عادت نداشت کتابهای نیمه تمام را دوباره باز کند. اما این کار را کرد. چون هائی‌تی، کشوری که وقایع کتاب گرین در آن اتفاق می افتاد، همسایۀ دومینیکن بود؟ چه دلیل مسخره ای! شاید دنبال «الف» می گشتی؟ فکر می کردی زمان به عقب بر می گردد، به همان روزهایی که «سور ِ بُز» را برای اولین بار ورق می زدی و او هنوز وجود داشت. فکر می کند: شاید.

کتاب را سریع تمام کردی. دست بالا چهار یا پنج روز طول کشید. بارها بغض کردی. بارها زجر کشیدی. بارها احساس کردی که نمی توانی جلوتر بروی. قلبت آنچنان به تپش افتاده که اگر دست برنداری کار دست خودت می دهی. دوست داشتی کسی آنجا بود و جملات را با صدای بلند برایش می خواندی تا او هم در زجر تو سهیم بشود، تا او هم بخشی از بار این صلیب ِ چوبی ِ سنگین ِ بدقلق را به دوش بکشد.

پیرمرد پرویی با آن ردیف دندانها که به درد آگهی های خمیردندان می خورد باز کار خودش را کرده بود. باز دستت را خوانده بود. باز رگت را بریده بود. نمی دانستی چطور از شر این احساس متناقض خلاص شوی، فقط می دانستی که دیگر چیزی برایت علی السویه نخواهد بود. همراه قربانیان زجر می کشیدی و با خنده‌های ناچیزشان می خندیدی و با تلخکامی های عظیم شان می گریستی و نفرتی را در خودت می‌انباشتی که استحقاق اش را داشتی.

به خود می گوید: چیزی درباره این کتاب نخواهم نوشت. چه بنویسم؟ بعضی زخمها را باید با خود نگاه داشت. منصفانه نیست که با کسی قسمتشان کرد. باید مثل سانتیاگو زاولا خفه خون گرفت. این بهترین راه است، دُن ماریو. ممنون که باز یادم آوردید که هنوز زنده ام، که نفس می کشم، که «من» مسئول هر دم و بازدم ترس خوردۀ انسانی هراس زده هستم که به رؤیایی که من هم در پی آنم می اندیشد. ممنون سینیور که کلمه علی السویه را - دست کم برای مدتی - از واژگان من بیرون بردید. ممنون به خاطر همه چیز، بخصوص ضیافت ِ «سور ِ بُز» تان.      

 


 

1- نقل شده از: سوربز؛ ماریو بارگاس یوسا؛ ترجمه عبدالله کوثری؛ چاپ اول، تهران: علم، 1381، صفحۀ 334.

 

 

+ نوشته شده توسط س. در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 23:53 |

 

دربارۀ مقلدها

 

 

 

می خواهم دربارۀ مقلدها* بنویسم، اما نمی دانم چطور. نمی دانم که موقعیت فعلی ام چقدر در حال و هوای این یادداشت تأثیر خواهد گذاشت، اما در یک شب سرد و بی روح [وقتی طبیعت از آدمها تقلید می کند] فضای یک شب بهاری - زمستانی ِ بارانی دوباره در من جان گرفت. در روانکاوی از واژۀ تداعی زمانی استفاده می شود که یک ابژۀ خاص باعث به یاد آوردن - یا احیاناً اینهمانی- با ابژه ای دیگر از خاطرات بیمار شود. مهمتر از آن، تداعی عملی است همواره دلالتمند و نه صرفاً تصادفی. اما اینکه یک شب ِ «گرین» ای باعث به یاد آوردن یک شب ِ «یوسا» ای شود، برای چه کسی جز «من/ بیمار» مهم است؟

***

گرین داستانگوی قهاری است. اما صرفاً داستانگو نیست. کتاب مقلد ها یکی از آثار دوره میانی کار طولانی اوست. هم عناصر تراژیک دوره اول را دارد، هم عناصر آیرونیک دوره بعد را. در عین حال یأس و بدبینی ِ به حق او هم همچنان پیداست و در هر کلمه و جمله سرک می کشد. گرین یک استاد تمام عیار است. تم های او مدام در طول داستان احضار می شوند و هر بار پخته تر از پیش. هیچ دیالوگ بدون حسابی در کتاب نیست. هر مضمون تازه در جهت تقویت مضامین قبلی و ایجاد امکانات تازه استفاده می شود. پایان کتاب باز است، اما نتیجه گیری ضمنی فراموش نشده است. اندیشه ها و جملات قصار آنچنان در بافت داستان تنیده شده اند که به سختی می شود جدایشان کرد و باز به خاطرشان آورد. تمام اینها یعنی استادی. یعنی آن چیزهایی که حتی بزرگترین و مشهورترین رمان نویسان تاریخ آرزویش را داشته اند – و کمتر در آن کامیاب بوده اند.

***

یکی از خصلت های مهم گراهام گرین – شاید برای من- بی توجهی به واقعیات خارج از متن است. او دنیا و آدم های خودش را می سازد [چیزی که بعضی ها به تحقیر Greeneland یا «گرین آباد» نام نهاده اند.] او از جهان واقعی چیزی نمی دزدد تا رمان هایش جفت و جور شوند، بلکه دنیایی می‌آفریند، آدمها و روابطی را پدید می آورد که به دنیای واقعی همۀ ما اضافه می شوند؛ او بیش از آنکه مقلد باشد، آفریدگار است. کتابهای او برای هر خواننده باشعوری که تفاوت دوغ و دوشاب را بفهمد، می‌تواند موجب تأملی مجدد گردد در نفس. خیلی ها می توانند بگویند – و پیش از این گفته‌اند- که مدام آدمهای گرین را می بینند که دور و اطرافشان مثل ارواح سرگردان پرسه می زنند. شاید اغراق باشد، اما پس از داستایوسکی، گرین بزرگترین خالق شخصیت های مدرن – با تمامی تناقض ها و سرگردانی‌هایش- به شمار می رود.

***

نمی دانم چرا از مقلدها ها این همه لذت بردم – لذتی که پیش از این شاید تها «گفت و گو در کاتدرال برایم امکانپذیر کرده بود. شاید برای آن باشد که بعد از مدتها دیدم با کتابی راستگو طرفم. کتابی که به زور ِ هزار زلم زیمبو نمی خواهد سرم را شیره بمالد. هیچ بشارتی به هیچ رستگاری فرانرسیده ای توی مشت ندارد. به زور دگنگ نمی خواهد فقط پنهان کند، اما هیچ  میلی هم به افشاگری های قلابی و مُد روز ندارد. پر از شک است و بی اعتمادی، بی آنکه یقینی از راه برسد و همۀ مسائل را در آخرین لحظه حل کند. می شود گرین را تصور کرد که روبرویمان ایستاده و ابعاد لجنزاری که در آن فرو رفته ایم را با دقت – و شاید بی حوصلگی- به ما نشان می دهد. وقتی هم که ما برافروخته و مضطرب از او می‌پرسیم: حال چه باید کرد؟ فقط شانه هایش را بالا می اندازد و لبخند موزیانه اش را از ما می دزدد. و همۀ اینها احتمالاً خوانندۀ متعارفی که در لجنزار فرهنگ توده ای مدفون شده را جذب نخواهد کرد.

***

آدم های گرین اهل عمل اند. اما برای «عمل کردن» دلایل ویژۀ خودشان را دارند. پس اهل تفکر و منطق هم هستند. اما زمانی که در موقعیت عمل قرار می گیرند، فرصت فکر کردن نمی یابند و زمانی که حساب های دقیق و ریاضی شان، یا فلسفه های شخصی و درخشان شان نیمه جانی می گیرد، موقعیت ای برای عمل وجود ندارد. و این همان « پارادوکس» بزرگ است که نیمی از زندگی من در جستجوی پاسخی برای آن به بطالت گذشت.

***

در کمتر کتابی تا این حد صدای راوی را با صدای خودم یکی انگاشته بودم. «براون»، مردی 60 ساله که در هائی‌تی ِ دوزخی روزگار می گذراند، در تمام مدت خواندن با من یکی شده بود. بی‌ریشگی، تنهایی، مطرود بودن، محافظه کاری، نکته سنجی، حماقت... نه اینها کلماتی انتزاعی اند. شاید هم چون تنها مانند او ... «راه و رسم خنداندن زنها را بلد نیستم»!

***

قصد داشتم جملاتی از کتاب را هم ضمیمۀ این یادداشت کنم، اما چون نمی خواستم صرفاً تبدیل به یک «نقد ادبی» ِ پرت و پلا شود، منصرف شدم. هدف از این یادداشت هم تحریک دیگران به خواندن یک کتاب فراموش ناشدنی نیست. شاید فقط دست و پا کردن ناشیانۀ قابی باشد، برای دربر گرفتن این شب‌ِ تیرۀ خارج از تحمل ِ زمستانی.

 


* مقلدها [با عنوان اصلی The Comedians قابل ترجمه به عناوینی چون دلقک ها هم هست]؛ ترجمۀ محمد علی سپانلو [از روی ترجمۀ فرانسوی مارسل سیبون، از اصل انگلیسی نوشتۀ گراهام گرین]؛ چاپ سوم، 1381، تهران: نشر دیگر.

 

+ نوشته شده توسط س. در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 0:38 |