تبليغاتX
تنهایی یک دونده استقامت
 

این روزها با هر که دوست می شوم

                           احساس می کنم 

 آنقدر دوست بوده ایم

                      که دیگر

                          وقت خیانت است

                                                        * نصرت رحمانی *

 

+ نوشته شده توسط س. در جمعه بیست و ششم آبان 1385 و ساعت 15:57 |

دریغا تروا

دریغا شهر ویران...

 

1- ادوارد سعید جایی گفته: روشنفکر باید نقش یک کاساندرای تمام وقت را بازی کند. گفتار سعید بازتابی شاعرانه است از گفتۀ فوکو: نقش روشنفکر گفتن حقیقت به قدرت و افشای ماهیت آن است.

 

 2- کاساندرا در برابر کسی نمی ایستد، اما از آنچه خواهد شد سخن می گوید؛ از مرگ خویش و از تقدیر شوم خاندان آترئوس. پریشان می گوید کاساندرا. گفته هایش از فرط وضوح، برانگیزنده اند. اما همسرایان آتنی از گفته هایش چیزی درنمی یابند. [می خواهند که دریابند؟]

آوازۀ پیشگویی ات به ما نیز رسیده است

اما در اینجا کسی را نیاز به پیشگویی تو نیست

[آگاممنون، ص 57]

اما کاساندرا به مویه نوایی غریب را یکسر تکرار می کند، چون مرغ دریایی تنهایی که شوربختی اش را به آواز نشسته باشد:

آپولون! آپولون!

ای تبه کننده من

به کدام خانه، به کجا، به کجایم آورده ای؟

...

آیا من نیز باید اینجا بمیرم؟

[آگاممنون، ص 57-59]

 

3- اشعار سال 1917 اوسیپ ماندلشتام از «راه ظلمت و فراموشی» ای می گویند که انقلاب اکتبر در پیش گرفته بود. از وهم آزادی، از رؤیای پوچ پیشرفت، از آغاز دورانی جدید که در کار ِ آمدن بود. از کمینترن و نازیسم و فرانکو. از صنعت- فرهنگ و تلویزیون و وال استریت.

در این میان شعری کوتاه شاید بیش از همه نظرگیر باشد:

 

«به کاساندرا»

در دسامبر 1917

ما همه چیز را به خاطر عشق از دست دادیم

بخشی به اراده مردم غارت شد

و بخشی به دست خود مردم

 

سالهای بعد را ماندلشتام –که امروز یکی از درخشانترین شاعران جهان خوانده می شود- در تبعید و زندان و شکنجه گذرانید. در مه 1917 سرانجام دوران تبعید او در وارنژ به پایان رسید. او یک سال تمام برای کسب اجازه اقامت در مسکو در رفت و آمد بود. به بسیاری از نشریات سر زد و شعر خود را عرضه کرد. سردبیرها حتی از صحبت با او واهمه داشتند. و سرانجام شاعر به دریوزگی افتاد.

در روز دوم ماه مه 1938 پیش از طلوع آفتاب، ماندلشتام دوباره بازداشت شد، این بار اما به کمک اتحادیه نویسندگان شوروی [!] بی هیچ گفت و گو به پنج سال کار اجباری محکوم و به سیبری شرقی اعزام شد. بر اساس یکی از گزارش های نه چندان موثق، او در ولادی وستک، در اردوگاه کار اجباری جان سپرد. در گواهی مرگی که مدتها بعد به بیوه اش دادند تاریخ مرگ او 27 دسامبر 1938 آمده بود.

 

4- شعر گفتن پس از آشویتس عملی است وحشیانه... [تئودور آدورنو؛ منشورها؛ صفحۀ 230] کل فرهنگ پس از آشویتس حتی آنچه نام انتقاد فرهنگی به خود گرفته چیزی نیست مگر آشغال... هر کس که از حفظ این فرهنگ متجاوز و بسمه ای دفاع کند کارگزار و همدست آن است. و به عکس آن کس [که به این بهانه] به فرهنگ پشت کند نیز مستقیماً در جهت گسترش همان تجاوزی عمل می کند که این فرهنگ، حقیقت خود را در قالب آن آشکار ساخت. [تئودور آدورنو؛ دیالکتیک منفی؛ صفحۀ 367]     

 

5- ماندلشتام شعر «به کاساندرا» را برای آنا آخماتووا نوشته بود؛ شاعری دیگر از عصر طلایی شعر روسیه. تنها کسی که از «محاکمات بزرگ» جان سالم به در برد و به سن پیری رسید؛ اما در اضطراب، در هر لحظه وحشت، که لحظۀ دیگری نباشد، که ساطوری در خم کوچۀ بعدی به کمین اش نشسته باشد تا به نام انقلاب و مردم، زندگی اش را بگیرد... اما در هر حال او بیش از دیگران زنده ماند. الکساندر بلوکِ نابغه در چهل سالگی در انزوا و جنون درگذشت. مایاکوفسکی در سی و هفت سالگی خود را کشت. ماندلشتام جوان هرگز از سیبری برنگشت. دو سال بعد مارینا تسوتایوا خود را دار زد. نیکلای شوهر آنا نیز با عنوان ضد انقلاب اعدام شد. تنها پاسترناک بود که جان سختی آخماتووا را داشت، تا زیر ابری از بدگمانی و ناسزا و بازجویی و توقیف «ادامه دهد». اما پس از آنکه دولت شوروی حتی اجازه نداد برای گرفتن جایزه اش از کشور خارج شود، خسته شد و از نفس افتاد؛ او نوبل ادبیات را برده بود و سزای چنین گستاخی بزرگی مرگ بود؛ چه برای زندگان و چه برای مردگان؛ چنانکه آنا آخماتووا سروده است:

سپیده دم تو را بردند

دنبالت روان بودم، انگار به دنبال تابوت ات

کودکان هق هق می گریستند در حجرۀ تاریک

شمع درمحراب اشک می افشاند.

سردی شمایل بر لبانت،

عرق مرگ بر پیشانی ات،

از یادم نمی رود...

و من چون همسر «استرلتسی»

پای برجهای کرملین

ضجه می زنم

 


پی نوشت

1-  «استرلتسی» یکی از محکومین محاکمات بزرگ بود که به دستور استالین، به روش تاتارها به شکل وحشیانه ای در میدان سرخ مسکو کشته شد. [نقل از سایت تاریخ دانشگاه کمبریج]

2- ترجمه تمامی شعرهای این نوشته از عبدالله کوثری است که از منابع گوناگون گردآوری شده است. ترجمه نقل قول های مشهور آدورنو از من است.

+ نوشته شده توسط س. در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 و ساعت 0:16 |