تمدن و فرهنگ
1- افتتاح چند وبلاگ از دوستان نادیدۀ جامعه شناس و ارتباط شناس - که عمری به اندازۀ این وبلاگ دارند- اتفاقی جالب توجه است. مطالعه هر از چند گاه نوشته هایشان وسوسه ای است که نمی توان ازش صرفنظر کرد. نکته جالب تر اینکه تعدادی از این وبلاگ ها از آن ِ اساتید این رشته است – البته استاد به معنای هیئت علمی دانشگاه.
اغلب تفاوت سطح زیادی بین مطلب یک استاد و یک دانشجوی لیسانس نمی شود دید. در مواردی حتی به راحتی می توان فهمید که فلان استاد به قول معروف «پیاده» است و با اینکه مثلاً استادیار جامعه شناسی فلان دانشکده است هنوز بینش جامعه شناسانه ندارد.
استاد محترم یا صرفاً به تکرار مکانیکی اصطلاحات تخصصی علاقه مند است و چنان مغلق می نویسد که قابل فهمیدن و بالتبع نقادی نباشد یا همه چیز را از زاویه سنتها و فرهنگ مسلط - و مقبول، از نگاه خودش- می بیند و آنچنان گفتارهای اخلاقی، فلسفی و مذهبی را با هم، و همه اینها را با گفتار جامعه شناسانه قاطی می کند که ناخودآگاه می بینی مشغول فرستادن صلوات بر روح «وبر» ای و حیران از همه خبط. در هر حال مطالعه جامعه شناسانۀ وبلاگ های جامعه شناسان وسوسه دیگری است که فعلاً برایم دور از دسترس است.
2- نکته دیگر مطالبی است که این چند ماهه در وبلاگ های دانشجویان و اساتید درباره یوسف اباذری خواندم و برایم جالب بود. اباذری یکی از شخصیت های مورد علاقه من است، با آنکه نه می شناسمش و نه دانشجویش بوده ام، اما همواره مقالات اش را پیگیری می کنم و کتابش – خرد جامعه شناسی – از کتابهای محبوبم است که برخی از فصولش را چندین و چندبار خوانده ام و هنوز محل مراجعه من است؛ خرد جامعه شناسی شاید بهترین کتاب فارسی ای باشد که توسط یک جامعه شناس ایرانی تألیف شده است. درک والای اباذری از اندیشه جامعه شناسانه که در مقالاتش بازتاب جالب توجه ای دارد، ریشه در این کتاب دارد. کنار هم گذاشتن ِ هابرماس، دورکیم، وبر، لوکاچ و هایدگر در یک کتاب نظری جامعه شناسی خود موردی مناقشه برانگیز است که نمونه اش را حتی در کتابهای کلاسیک نظریه اجتماعی هرگز ندیده ایم.
حوزه دیگر تأثیرگذاری اباذری جامعه شناسی علم است. مقاله «حل مسئله» که در نامه علوم اجتماعی [شماره 21] چاپ شد و مصاحبه مفصلی با عنوان «وضعیت علم در دانشگاه های ایران» با روزنامه شرق مرحوم، نگاه نقادانه اباذری را متوجه وضعیت آموزش عالی در ایران کرد. این دو مطلب از سوی دیگر نزدیکی اباذری را به فلسفه علم، و بالاخص پوپر و لاکاتوش برجسته تر کرد. مفهوم «جهان 3» از پوپر و «طرح های تحقیقاتی» از لاکاتوش واژگان کلیدی این دو نوشته بودند. با آنکه اباذری در نوشته اول دیدگاه اوتوپیایی – لنینیستی را در برابر دیدگاه اصلاحی- پوپری گذاشته و خود از گونۀ دوم دفاع کرده بود، اما پیشنهادهایی چون حذف کنکور، ترجمه تمامی کتب اصلی، حذف مضحکۀ ISI از شرایط ارتقاء هیئت علمی دانشگاهها، وابستگی دانشگاهها به طرح های تحقیقاتی مشخص و از همه مهمتر نقادی نتایج تحقیقات در جهان 3، دیدگاه شدیداً رادیکال اباذری در شرایط موجود را به رخ می کشید. اعتراف می کنم خواندن این دو مقاله مرا به سوی جامعه شناسی و فلسفه علم کشاند؛ دو عرصه ای که پیش از این با شندیدن نامشان ناخودآگاه خمیازه می کشیدم.
3- اباذری در مقاله ای با عنوان «نوربرت الیاس و فرآیند متمدن شدن» [نامه علوم اجتماعی، شماره 19] در شرح آرای نوربرت الیاس می نویسد:
الیاس ستایشگر تمدن و فرهنگ جدید نیست، این تمدن و فرهنگ اگرچه برای بشر چیزهایی به همراه آورده، اما خودانگیختگی و شادابی بشر را از او گرفته و او را تحت قیود درآورده است.
با چنین استدلالی اباذری خشونت را در فوتبال ایران امری طبیعی و تابعی از فرآیندهای سرکوب و سلطه در جامعه می بیند که گاه در مستطیل سبزعرصه ای برای آشکارشدن می یابد.
در حین یک وبگردی تا حدی سرخوشانه به وبلاگ یکی از دانشجویان اباذری برخوردم که مطلبی درباره او نوشته بود. بی هیچ شرحی آن مطلب را به همراه یکی از کامنت هایش اینجا کپی می کنم:
استاد بافرهنگ!
دیروز چند دقیقه دیر رسیدم سر کلاس اباذری. وقتی وارد کلاس شدم شکه شدم. دیدم با کمال خونسردی سیگارشو روشن کرد و شروع به دود کردن. در طول ۱.۵ ساعت کلاس سه تا سیگار کشید و همه رو کف کلاس انداخت و زیر پاش له کرد. کلاس هیچ فرقی با کوچه و خیابون براش نداشت. همین استاد چند جلسه پیش طبقه متوسط ایرانی رو به گند کشید. که نه فرهنگ درست حسابی دارن نه چیزی. به راحتی همه رو زیر سوال می بره. ولی خودش توی فضای بسته بدون اینکه از بقیه سوال کنه و اجازه بخواد سیگار می کشه. از کلاس به عنوان سطل آشغال استفاده میکنه. ایشون یکی از باسوادترین استادهای دانشکده علوم اجتماعی! دانشگاه تهرانه. به سوادش شک ندارم ولی حالا به فرهنگش شک دارم.
و کامنت سوم این مطلب:
نازنین: یوسف اباذری؟؟ آره؟
برخی مطالب دربارۀ اباذری و دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
انتقاد از خود: این چند خط را بعد از مدتها ننوشتن با ترس و لرز نوشتم. ترس ای مبهمی از اینکه نوشتن یادم رفته باشد و تصور موقعیت کاسپار هاوزری باعث شد که این مطلب کاملاً از هم گسیخته باشد.

