تبليغاتX
تنهایی یک دونده استقامت

 

 

نفرین

 

 

می خواستم بگویم

نمی شنیدی

چشمانی داشتی خالی از نگاه.

خاکستر بودم من

کبریت را تو کشیدی

دستهایم ماندند برجای؛ نیم سوخته.

و شیارهایی بر دیوارۀ پرت افتاده ترین خاطره هایم

جای ناخن های تو بود.

*** 

چلچله ها

یک به یک به خاک افتادند

تا زمین

به حاکمیت کلاغها

نماز برد

*** 

نمی گذشتی،

برهوت بود

چشم اندازِ جاودان من

در آوارگیِ همیشگیِ مردمکانم

نمی رفتی

نمی فهمیدی که مرده ام

که

مرده شوخی ندارد

که مرگ

چیزی جز نگاهی حسادتبار

به زندگی نیست.

که زندگی

جز حسادت گنگی

به مرگ نیست.

 ***

دست های بی جان ام را

لحظه ای گرفتی

که قلم بر زمین افتاد.

ساعت شکست

کاغذ سفید ماند

آفتابگردان باغچه از آفتاب روی گرداند.

 ***

خزان شد در بهار

سبزینۀ سروهای ارغوانی

و مرگ

با پوزخندی از حیات

انتقام گرفت.

*** 

می خواستم ببوسمت

بی لب

با فراخنای حدقه ام

بوسید جمجمه ام

فرمان مرگ ات را.

 

 

تیر83

 

 

+ نوشته شده توسط س. در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 3:58 |