تبليغاتX
تنهایی یک دونده استقامت
 

روی دیگر سکۀ آقای م.ا. به آذین

 

این روزها و با درگذشت م.ا. به آذین بار دیگرهمان داستان قدیمی تکرار شده و به رسم همیشۀ ما ایرانیان، مرثیه هایی برای آن فقید سعید نوشته می شود که بیشتر از آنکه واقعی باشد، تبلیغاتی و تخیلی است. به آذین، که بی شک یکی از بهترین مترجمان ما بود، در عرصه سیاسی و فعالیت حزبی کارنامه درخشانی نداشت و این اواخر خودش هم به تصریح بسیاری از آن فعالیت ها را «اشتباه» خوانده بود.

در این شرایط نگارش مقالاتی در وصف عظمت نقش به آذین در «شکل گیری» و «ادامه حیات» کانون نویسندگان چه معنایی دارد؟ به آذین چه نیازی دارد به خاطر کارهای ناکرده اش ستایش ببیند؟

مطلعین می دانند که رویکرد آقای به آذین و رفقایش به ادبیات اگر چه چند کتابی به فهرست آثار باارزش زبان فارسی افزود، اما چه استعدادهایی را که نابود نکرد و چه عقب ماندگی هایی که به ادبیات و فرهنگ ما تحمیل ننمود.

بر کسی پوشیده نیست که جز سانسور حکومتی که در تمام این سالها از بیرون بر عرصه فرهنگ اعمال می شد، نوعی سانسور حزبی هم از دورن وجود داشت که از تمام امکاناتش برای تحت فشار قراردادن افراد غیرهمفکر استفاده می کرد. در واقع بهتر است بگوییم از تمام توانش در تولید تخریب و ناسزا.

سرکردۀ این گروه هم کسی نبود مگر جناب به آذین. همپالکی های ایشان هم که جز تفسیر نارسایشان از رئالیسم سوسیالیستی درکی از هنر و ادبیات نداشتند، به ناحق مطرح شدند و ستایش شنیدند.

آیا فقط نباید پشت سر مرده بدگویی کرد یا بستن دروغهای ستایش آمیز به مرده هم خلاف مروت است؟  نام بردن از به آذین به عنوان مهمترین مخالف سانسور، نادیده گرفتن وجه حامی سانسور و دیکتاتور وار ایشان است. چیزی که در نقد ایشان باید مورد توجه قرار گیرد.    

***

 این روایتی از نخستین تشکل همبستۀ کانون نویسندگان ایران است که محمد علی سپانلو روایتش می کند: روز جمعه سوّم تير ماه 1356 جلسه‏اى در منزل مهندس رحمت‏الله مراغه‏اى تشكيل‏مى‏شود كه نيت آن ايجاد تشكلى از نويسندگان در راستاى مبارزات سياسى است. درهمين جلسه، پس از بحث و تبادل نظر، بالاخره رأى بر انتخاب يك «هيئت دبيران موقت» قرارمى‏گيرد. قرائت و شمارش آراء به وسيلۀ سپانلو و نعمت ميرزاده، كه هر دو پيشنهاد نامزدى خود را نپذيرفتند انجام گرفت. به ترتيب آراء، اسلام كاظميه، منوچهر هزار خانى، رحمت‏الله مقدم‏مراغه‏اى، باقر پرهام و محمود اعتمادزاده (به آذين) به عنوان اعضاء اصلى و سياوش كسرايى و فريدون تنكابنى به عنوان اعضاء على‏البدل «هيئت دبيران موقت» برگزيده شدند. به‏آذين در آن جلسه حضور نداشت اما سپانلو، به دلايل و موجباتى او راپيشنهاد مى‏كند.

 

لازم است تاكيد كنم كه به طور حتم انتخاب غيابى به آذين بر اثر معرفى من‏صورت گرفت. [1]

 

غروب، جلسه در خانه مهندس مقدم مراغه‏اى به پايان می رسد درحالى كه دستاوردى بزرگ، يعنى تجديد حيات كانون نويسندگان ايران، را بر جاى نهاده است.

در شرايط بعدى، چون پايبندى بنيادى به اصول اساسى وجود ندارد، ناگزير تعلقات حزبى جاى آن اصول را مى‏گيرد. گويى اكثر افراد در صدد آنند كه جاى پاى‏ خود و حزب خود را در شرايط سقوط نظام محكم كنند.

آنچه سپانلو از كتاب خاطرات به آذين و چرتكه انداختن ايشان براى قبولى يا عدم‏قبولى عضويت در هيئت دبيران دوره دوّم فعاليت كانون نويسندگان نقل مى‏كند، به روشنى گواه «آن محيط» و نشانگر وجود ژرف آن تفکر موصوف است:

 

... هر چه هست با دو عضوعلى‏البدل، سياوش كسرايى و تنكابنى به گونه‏اى رعايت موازنه شده است. هيچ عيبى نمى‏بينيم. مى‏توان كاركرد. [2]

 

به عبارت ديگر، اگر در آن هيئت 5 نفره بين «رفقا» و ديگران موازنه وجود نداشت، نمى‏شد كاركرد، يعنى براى دفاع از آزادى قلم و مبارزه با سانسور بايد «رفقا» در هرتجمعى، اكثريت - يا دست‏كم «موازنه» - داشته باشند. ديگران - يا به تعبير امروزى، «غيرخودى‏ها» - براى اين كارها صلاحيت ندارند و نمى‏توان به آنها - حتى براى فعاليت در راه ‏تحقق هدفهايى كلى و اصولى، كه خود نيز در آن ذى نفع‏اند - اعتماد كرد.

بر اين پايه، آقاى به آذين براى پذيرش همكارى دو شرط مى‏گذارد، كه تنها به يكى از آنها اشاره كرده است: شرط نخست اين كه اعضاء على‏البدل در جلسات هيأت دبيران شركت داشته ‏باشند و تصميمات نيز به اتفاق آراء گرفته شود. در واقع، يعنى كشك! يعنى هيئت ‏دبيران منتخب، آچمز! يعنى منكر شدن انتخابات و دمكراسى و ضوابط و الزام‏هاى آنها. اجبار«به تصميمگيرى به اتفاق آراء» يعنى تجويز بى‏تصميمى و تصميم نگرفتن. يعنى كسى ديكته‏كند و ديگران، گوش به فرمان، تاييد. سپانلو خود در اين باب چنين مى‏نويسد:

 

اين شرط را به‏آذين در تمام دوره‏هايى كه عضو كانون بود تكرار مى‏كرد و خواهيم ديد كه رعايت آن در سال‏هاى‏بعد گه گاه خاصيت تصميم‏گيرى در هيأت دبيران و حتى مجمع عمومى را مختل مى‏كرد. [1]

 

جاى شگفتى است كه اگر آقاى به آذين در تمام دوره‏هايى كه عضو كانون بود اين‏شرط را تكرار مى‏كرد، چطور آقاى سپانلو اصرار مى‏كند كه ايشان به طور غيابى به عضويت‏هيئت دبيران دوره دوم انتخاب شود؟

و اما شرط ديگر:

 

به آذين به رفتار اجتماعى و فرهنگى دو تن از نويسندگان عضو كانون...اعتراض داشت... و مصرانه خواستار اخراج علنى آنان بود، كارى كه برابر اساسنامه در حدّاختيارات هيأت دبيران نبود و فقط به مجمع عمومى مربوط مى‏شد. [1]

   


پانوشت ها

1- سپانلو، محمدعلی؛ سرگذشت كانون نويسندگان ايران‏؛ نشر باران، سوئد، 2002.

2- به آذین، م.ا.؛ از هر دری؛ انتشارات دوستان؛ 1383.

+ نوشته شده توسط س. در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 و ساعت 0:45 |

کن لوچ برنده نخل طلای کن شد

 

مسئولیت، آگاهی، آزادی

پیش به سوی مبارزه ای بی پایان علیه وضع موجود

 

 

کفشدوزک، کفشدوزک

خانه ات را رها کن

آشیانه ات آتش گرفته

و کودکانت می سوزند. [1]

 

 

در ساری بودم که شنیدم و دیگر جایزه نگرفتن خودم آنچنان درد بزرگی نبود. چرا که جایی دیگر، انسانی دیگر به شایستگی جایزه ای را در دست گرفته بود و مهم همین بود.

حتی توصیف ارادتمندی ام به لوچ مرا به بیراهه می برد. پس از این بحث هیجان انگیز دست می کشم و چند خطی درباره او می نویسم.

***

کن لوچ [Ken Laoch] در 17 ژوئن 1936 در کاونتری انگلستان و در یک خانواده کارگری به دنیا آمد. پس از تحصیلات ناتمام در رشته حقوق به تئاتر روی کرد و به عنوان نویسنده و کارگردان در اواسط دهه 60 به BBC راه پیدا کرد. در این زمان همراه همکارش تونی گارنت که یک سوسیالیست تمام عیار بود به ساختن مجموعه های تلویزیونی به سفارش BBC دست زدند. اما در عین حال از قالب قراردادی و سترون چنین سریال هایی بیرون زدند و سعی کردند به نمایش واقعیتهای اجتماعی بپردازند.

فکر می کنم آن روزها – دهه 1960- نوعی آموزش خودجوش سیاسی جریان داشت که امروزه مشابهش را نمی بینم و دیگر درکی از آن در جامعه وجود ندارد. آن روزها ما حداقل هفته ای یک کتاب تازه می خواندیم... ما تا حد امکان سعی کردیم با فیلم هایمان درباره مسائل اجتماعی با آدمهای معمولی ارتباط برقرار سازیم، نه با نخبگان؛ در حقیقت سعی کردیم به کسانی اهمیت بدهیم که آموزش چندانی ندیده اند. می خواستیم آنها را به اندیشیدن واداریم. [2]

 

«کتی به خانه ات برگرد» اولین جرقه انقلاب لوچ بود. این فیلم مستند-داستانی به شدت قوانین مدنی انگلستان را زیر سؤال برد و عواقب مرگبار این وضعیت بر طبقات آسیب پذیر اجتماع را به نمایش گذاشت. از همین ابتدا و به دنبال سر و صداهای به وجود آمده پیرامون این فیلم نام لوچ در لیست سیاه قرار گرفت و سانسور تیغ اش را مقابل او تیز کرد. اما از وجهی دیگر او به خواسته اش رسید؛ پارلمان مجبور شد بررسی ساختار قوانین را در دستور کارش قرار دهد.

این آغاز مبارزه مردی بود که نشان می داد بی قرارتر و پرشور تر از آن است که تسلیم شود. تقریباً تمامی فیلم هایش در محیط های کارگری یا انقلابی می گذشتند. درام هایی سیاه، اما سرشار از طنز. او به فراموش شده ها می پرداخت، به جدا افتاده ها. به کارگرانی با پیری زودرس، زنانی که هرگز زیبا نبودند و کودکانی که هرگز دوست داشتنی نشدند. تز همیشگی اش این بود: «به آدمهایی که فرصت حرف زدن ندارند، فرصت حرف زدن بده.»

لوچ همواره به تماشاگرش نهیب میزد: «... به اطرافت نگاهی بینداز»، اما قدرت حاکم حوصله نگاه کردن را از همه گرفته بود. بسیاری از فیلم هایش توقیف شدند. منتقدان سعی کردند نادیده اش بگیرند و تهیه کننده ها از او به عنوان فیلمساز ضدجریانی یاد می کردند که فیلم هایش نه تنها تجاری نیستند بلکه تماشاگر هم ندارند و تنها ذهن بیننده را مشوش می کنند.

امروز رسانه ها سعی می کنند بگویند مردم از سیاست حوصله شان سررفته و دوست ندارند که واقعیتهای سیاسی آرامش زندگی شان را مشوش کند. اما نکته ای که غالباً فراموش می شود این پرسش است که: این رسانه ها به چه کسانی تعلق دارد؟ بی علاقگی مردم به آنچه دور و اطرافشان می گذرد حاصل چنین تبلیغاتی از سوی رسانه هاست. رسانه هایی که از آنِ افرادی است که در رأس قدرت اند. اگر سرانجام چنین دیدگاهی پیروز شود باید برای همیشه فاتحه آزادی را خواند. [3]  

 

همه به کل روی نام او خط کشیدند، اما او متوقف نشد، تا بازگشت پرشکوهش در دهه 90، که چشمها را خیره کرد؛ برنامه مخفی (1990)؛ ریف راف (1991)؛ بارش سنگها (1993)؛ لیدی برد، لیدی برد (1994)؛ زمین و آزادی (1995)؛ آواز کارلا (1996)؛ نام من جو است (1998).

لوچ که همه و از سرِ تحقیر چپگرا و مارکسیست اش می خواندند و پالین کیل - یکی از باهوش ترین کارچاق کن های نظام استودیویی- فیلم هایش را کسالت آور می دانست، شاید از معدود مارکسیست های صادقی بود که اندیشه تغییر جهان را به عمل درآورد. او برخلاف مارکسیست های صوفی مسلک گوشه نگرفت و با مجلدات «سرمایه» لاس نزد تا روزی نظام سرمایه داری اتوماتیک توسط تناقضات بنیادین اش از پای درآید. او به میدان آمد و به مبارزه پرداخت؛ اما نه برای انقلاب، برای رفرم.

بدبینی اش به انسان و انقلاب او را در کنار لیبرالهای تیزهوشی چون آیزایا برلین و هانا آرنت قرار می داد، اما برخلاف آنها انقلاب را از پایه نفی نمی کرد و وقوعش را تنها منوط به آگاهی سیاسی و طبقاتی می دانست.

نمی توانید با گفتن «همۀ انقلابها به خیانت آلوده شدند و به فساد گرائیدند» از زیر مسئولیت تان شانه خالی کنید. این یعنی تأیید وضع موجود. نمی شود بگوئید: «خب، چه فایده؟» و سرتان را مثل کبک در برف فرو کنید. بخش هیجان انگیز کار این است که سعی کنید دلایل به بیراهه رفتن جنبش ها و انقلاب ها را به دست آورید. [4]

 

لوچ چون جامعه شناسی دقیق «واقعیت» ها را - با تیغ برّای هنر - تشریح می کرد، نه چون فیلسوفی جا سنگین که از «حقیقت» و انقلاب و دیکتاتوری پرولتاریا چنان داد سخن می دهد که انگار همۀ اینها مقولاتی آن جهانی اند و قرار است در کره مریخ رخ دهند. او با همین دنیا - خوب یا بد- سر وکار داشت و این را دائم به ما هم یادآوری می کرد. اما خرده گیری ها از او پایان ناپذیر بود.

این فرم فیلم های من نیست که حوصله شان را سر می برد. این مضامین آنهاست که برایشان ناخوشایند است. آن ها آدم هایی قلابی هستند که حوصله هیچ بحث جدی را ندارند و نمی خواهند نکتۀ سیاهی بعداز ظهرشان را خراب کند. حتی اگر این نکته سیاه واقعیت ای باشد که در پیرامونشان هست و در زندگی شان تأثیرگذار است. آنها ترجیح می دهند که روی صندلی شان لم بدهند و چای بنوشند و هر مزخرفی که تلویزیون به خوردشان می دهد ببینند و وانمود کنند اوقات خوشی را می گذرانند. [5]

 

او راه حل اوتوپیایی روشنفکران چپ را رد کرد و راه حل رفرمیستی را برگزید. فیلم هایش هرکدام بر مسئله ای متمرکز بود و هدفش اگر نه حل مسئله، بل تشریح و تأویل آن است.

قهرمان نمونه ای لوچ، کارگری ساده است که نهایت آرزویش یک حقوق مناسب و شغلی عادلانه است؛ اما لوچ به ما نشان می داد که فاصله های طبقاتی و فرهنگی - حتی در جامعه ای چون انگلستان- مانع از تکوین هر عدالتی است. با چنین تم هایی قصه هایش القاء کنندۀ حس نومیدی بودند، اما او بارقه های امید را هم فراموش نکرد. نیروهای خشن و مسلط اجتماع اعتماد به نفس آدمهایش را مخدوش می کردند، اما بازگشت دوباره - به زندگی، به اجتماع- تنها چاره ممکنشان بود. با چه امیدی سعی می کردند به زندگی برگردند و چه مشتاق؛ اما همانطور که می شد حدس زد جز شکست و سرخوردگی سرانجامی نداشتند.

تمام آثار لوچ را می توان تلاشی برای دستیابی به تعبیری Universal از آزادی و مبارزه طبقاتی دانست. فیلم هایش آرمانگرایانه نبودند. تنها توقعش گوشزد کردن لزوم آگاهی اجتماعی و سیاسی به مخاطبانش بود. او می گفت: «بدون آگاهی سیاسی هیچ باری به مقصد نمی رسد.» و ما امروز حرف او را خوب می فهمیم.

***

سال 2002 مجله Sight & Sound به سنت همیشگی اش از بزرگان عالم سینما خواست که 10 فیلم برتر تمام عمرشان را ذکر کنند. لیست کن لوچ یکی از صادقانه ترین فهرست های موجود در آن نظرخواهی است که به دور از فضل فروشی های معمول بازتابی است از عقاید همیشگی اش؛

 

از نفس افتاده (ژان لوک گدار)

نبرد الجزیره (جیلو پونته کوروو)

موطلایی عاشق (میلوش فورمن)

دزد دوچرخه (ویتوریو دسیکا)

قطارها را خوب نگاه کن (یرژی منژل)

گلوله های آتش (میلوش فورمن)

ژول و ژیم (فرانسوا تروفو)

قاعده بازی (ژان رنوار)

درخت چوب صندل (اورمانو اولمی)

توت فرنگی های وحشی (اینگمار برگمان)

 

توضیح کن لوچ: اینها فیلمهایی هستند که ازتماشایشان لذت برده ام، و نه لزوماً بهترین فیلم های عمرم. شاید به این خاطر که فرصت کافی برای ارزیابی دقیق نداشتم. اما شک ندارم که اگر فیلم دیگری به خاطرم  آمد برایتان خواهم نوشت تا به انتهای لیست اضافه کنید. [6]

 

***

پی نوشت

1- فیلم لیدی برد، لیدی برد داستان زن کارگری است که بچه هایش را بر می دارد و طی چند روز مرخصی اش به سفر می برد و سعی می کند به آنها بفهماند که مادر بدی نیست، اما قوانین ناعادلانه و نیروهای خشن اجتماع در همان چند روز هم آسایش را از آنها سلب می کنند... لیدی برد Lady Bird در زبان انگلیسی به معنای کفشدوزک است و ترانه ابتدای متن یک لالایی قدیمی است که مادر برای بچه هایش می خواند.

2، 3، 4 و 5 – قسمت هایی از مصاحبه با کن لوچ، ترجمه حمیدرضا صدر، ماهنامه فیلم؛ شماره 265.

6- این فهرست و توضیح لوچ را از www.bfi.org.uk/sightandsound/topten  ترجمه کرده ام.

  

+ نوشته شده توسط س. در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 و ساعت 7:54 |

شنبه ها

3

حالا وقتش بود كه برگ برنده اش را رو كند. برگ برندۀ باختنش را. باید به دختر می فهماند چیزی از تلخی نمیداند هر چقدر هم كه سختی كشیده باشد، و اصلاً اینها ربطی ندارند به هم. پس سراغ بعدی رفت؛    

-     شاید درست بگویی، ولی رودخانه كه خشك شد من خیلی تنها ماندم. آنروز ها تو اینجا نبودی. راننده بود كه اول گفت. گذاشتم به حساب شوخی احمقانۀ یك بداصفهانی الكی خوش. نزدیك تر كه می شدیم سرم را بالا و بالاتر می آوردم. می خواستم ببینم اش. ببینم اش و بگویم؛ ببین! آنجاست. همیشه بوده و پس از من و تو هم. «چشم زخم» ات را هم نگهدار برای خودت. بعد چشم هایم آن سی و سه جای خالی را دیدند و بعدش كه ناگهان خودم را در بسترش یافتم. جایی ایستاده بودم كه زمانی همۀ امیدم جاری بود. آبهایی كه گلهای قاصدم را می بردند و حرفهایم را. نامه ها و زمزمه هایم را. تنها توانستم بخندم... فهمیدم كه باید كار تو باشد. مثل چند ماه قبل بود كه وقتی رسیدم پای درخت چنار؛ همان كه اسمت را رویش كنده بودم، به یادگارِ تبی سیال و وحشی. درخت را كنده بودند. فقط همان درخت را. بقیه سر جایشان بودند. بهتم زد. حالا تنها می توانستم بخندم، خنده ای خاكستری. مثل نفرین می مانی. مثل وبا. مثل طاعون. بیچاره هر چه نامی از تو دارد... بعدی شاید خودم باشم. شاید همان روزها همه چیز را باید می سوزاندم.

اما حالا چیزی درونم شكسته بود؛ آن جریان مكرر و سیال دیگر تكرار نمی شد. از اجداد مشتركمان فقط همین رودخانه به ما رسیده بود كه شبها اگر خوب گوش می كردی، هلهله و شادی شان را می شنیدی و فریادهاشان را، از هر موجی كه به سنگی میخورد. اولش هم اصلاً از همین «میراث» شروع شد و بعد كه «گل به گل، سنگ به سنگِ این دشت، یادگار توشدند.»

-     و همین یادگارها خودم را به فراموشی سپردند. من همیشه همین جا بودم. روبرویت. كافی بود سرت را بالا بگیری. نه، من فكر می كنم تو همیشه از بودنِ من طفره می رفتی، شاید چون نمی توانستی ببینی من آنطور كه فكر می كنی نباشم. از تو بالاتر بروم؛ از تو بالاتر را ببینم...

-         ... همان داستان های قدیمی...

-     ولی من در تمام این مدت به چیزی بیشتر از تو فكر كرده ام. من دنیا را با چاشنی نوستالژی فلان لحظه در گذشته، كه اصلاً معلوم نیست وجود داشته یا ساخته ایش، نمی بینم و نمی خواهم كه ببینم. من از تمام این بازی های قلابی متنفرم. از همۀ آدمهای قلابی كه خودشان را پشت نوشته هایشان قایم میكنند. من نمیخواهم از من مثل یك عروسك حرف بزنند .

-     یك عروسك می تواند بهانۀ كوچكی باشد برای حضور چیزی بزرگتر. من با یادِتو عروسك بازی می كردم. هر روز می نشاندم و برایش قصه می گفتم، شعر می خواندم، شعر می گفتم. همیشه كنارم بود. ولی باور كن كه تقدیر را نمی شد كاری كرد. مثل آن آیینۀ دو تکۀ دردار كه عكست را گذاشته بودم سمت راستش و بازش كه میكردم خودم را در نیمه چپش می دیدم. و من كه تغییر می كردم و تو كه همانطور می ماندی. یكی دو ماه نگذشت كه عكست گم شد. شبیه تقدیری محتوم بود. مثل این میماند كه هی بروی و پشتِ سرت برف حتی جای پایت را بپوشاند. برای همین حتی دنبالش هم نگشتم. ولی آیینه بود و جای خالی ات كه حالا بیشتر احساسش می كردم. راستش دیگر نتوانستم توی آن آیینه نگاه كنم. آخر خوب میدانستم كه آیینه ها هیچوقت دروغ نمیگویند.

و او خود این را بهتر از هركس می دانست. چه چیز او را به مهتاب ربط می داد. اصلاً این مهتاب را با او چكار بود كه دست از سرِ آسمانش برنمی داشت. كه داشت برایش حرف می زد و هر لحظه ممكن بود با یك«كه چی؟» كه در جواب می گفت، پته اش را روی آب بیندازد.

چه وا می داشتش كه حرف بزند؟ شاید آن چشمها، یا آن خط گونه ها وقتی كه می خندید، یا آن موهایی كه نمیدانست چه رنگی اند. ولی خب، حتماً بودند و به رنگی. و ندانستن او چیزی را عوض نمیكرد. می دانست كه همۀ این ها را چیزی به هم متصل می كند كه اسمش را هرچیزی میتوان گذاشت ولی هر چه هم هست از آن«رگِ پنهانِ اشیاء» می آید. مهتاب را هم حتماً همین به حرف زدن واداشت كه گفت:

-      نه نمی شود فراموش كرد. حتی اگر وانمود كنی كه یادت رفته. حتی اگر واقعاً یادت رفته باشد. من همان روزها شنیدم. بغض كردم، نمی دانم چرا. اگر درست یادم بیاید توی اخبار دیدم. خشك و سله بسته بود. انگار كه هیچوقت آبی از آنجا رد نمی شده. وقتی برگشتم توی خیابان، سرم داغ شده بود. می دانستم چیزی را از دست داده ام ولی دقیقاً نمی دانستم چی را. ده بار آدرس خانه ام را پرسیدم تا رسیدم. 

        خیابان كسری کجاست، قربان؟

و می گفتند كجاست و با اشارۀ دست نشانم می دادند كجا زندگی می كنم.

نگاهش را از مهتاب دزدید. سرش را بین دو دست گرفته بود و خم شده بود روی زانوهاش. چشمهایش را بست و یادش آمد، وقتی كه آن كتاب را خوانده بود، توی یكی از همین قهوه خانه های پای پل و دیگر شكی برایش نمانده بود كه باید بنویسد. نوشته های بقیه را كه می خواند، بیشتر امیدوار می شد. یك كارهایی را هم شروع كرده بود. خودش به هر كه می رسید، می گفت جای خالی چیزی را در تمامشان یافته كه می خواهد فقط خودش متحققش كند. تا رسید به آن روز. روزی كه مادربزرگ بر سرِ مزار پسرش خم شد؛ آفتاب رفت و پشت كوهها، جایی قایم شد و بعد آن ابر سیاه آمد و آنقدر گریست كه همه عصبانی و غافلگیر به آسمان نگاه كردند. سه روز بود كه جنازه اش را آورده بودند و به او آخر از همه گفته بودند. یك پایش لبِ گور بود و همه میگفتند طاقت ندارد. نشنود بهتر است. آخرش هم گفتند و او فقط زمزمه آلود گفت؛ می خواهد ببیندش. و مادربزرگ با چادرِ مشكی اش همچنان خم بود و خیس از باران. و گونه هایش كه همانطور خشك بود. خشكِ خشك. همان روز بود كه هرچه را نوشته بود، برد و ریخت توی رودخانه. مأیوس شده بود. می دانست كه هرگز نمی تواند چنین چیزی بنویسد؛ به این عظمت و اینكه خیلی چیزها را نه می شود نوشت و نه تعریف كرد. مثل برفِ پا خورده می شوند. از دست میروند. بعد برای دختر می نوشت، شبیه نامه؛ با عنوان. ولی بعد فهمید كه فقط دارد برای خودش می نویسد، آن «حرف های به مخاطبشان نامحرم» را.

خیلی آرام طوری كه خلوت چشم های قهوه ای دختر بهم نخورَد گفت:

-     یادت هست پرسیده بودم، اگر چشم پرنده ای را درآوریم تا كجا می تواند بپرد؟ خوب، من اصلاً فكر نمی كنم ربطی به پریدن داشته باشد. پرنده تا روزی كه هست می پرد. چه با چشم و چه بی چشم. نمیشود چشمش را درآورد. تنها در آن لحظۀ خاص، وقتی نمی شنوی صدا را كه می گوید؛ «بیاموز نگاه كردن را» ، چشمهایت را باخته ای.

-     «هر كسی كه راه می رود می تواند گم شود.» ولی كسی كه می پرد چطور؟ پرنده ها هم گم میشوند؟ پرنده ای را كه آسمان آشیانه اش است و پرواز تنها نشانی اش كی وكجا می توان فریب داد و گم اش كرد یا به قول تو چشم اش را درآورد؟

-     ولی من گم شدم. وقتی اول از همه آن مجنون را دیدم روبروی خانه تان. خشكم زد. به خواب بارها دیده بودمش و حالا همان جا بود. دیگر نتوانستم بیایم تو. نتوانستم ببینم ات. دلم را سپردم دستش و رفتم و خودم را توی شهر گم كردم. زمزمه می كردم؛

«بید، بید، بید               
تو كه
عاشقترین بودی، بادستهای آویخته
»

و گم می شدم.

-         پس پرنده ها، فقط می توانند چشمهایشان را ببندند. فقط همین.

-          می دانی من همیشه عاشق تو بوده ام؟

-         خب كه چه؟

آنچه را ازش می ترسید رخ داده بود.

-     نه نگفتم كه دوستت دارم. در آن كاغذ هم ننوشتم. شاید چون فقط نمیخواستم كه دوستت داشته باشم. شاید دنبال چیزی ورای دوست داشتن می گشتم چیزی كه تنها تو را شایسته باشد. خب شاید نامش هر چه بود، عشق نبود.

«به دستم نمی رسی، می دانم

گلدان نیستی كه كنار پنجره باشی»

این یادگار همان روزهاست و كاغذ هایی كه رودخانه بلعید. راستی رودخانه را كه بلعید؟ این را هم گوش كن؛

«دیگر به دیدن ام نیا، تمام عمر به انتظار نیامدن ات نشسته ام »

بالای كاغذی نوشته بودمش و گذاشته بودمش روی همه. سپردمشان به رودخانه و مثل اینكه یادم رفته بود رودخانه را به كسی بسپارم. خیلی وقتها كسی می آمد و می گفت: «بگذر از اینها، این سراب را رها كن» و نمی شد. سعی هم كردم. خیلی اتصال ها و گره ها رخ داد و خیلی زود باز شد. بارها به كسی برخوردم كه فكر می كردم تا به آخر عمر دوستش خواهم داشت و از ندیدن اش دیوانه می شوم. ولی از دیدن اش شدم. آخر هم رسیدم به اینكه آدم در دوست داشتن مختار نیست. دست خودت نیست. دنیا را می گردی. همۀ شهرها را، همۀ كوچه ها را دور می زنی و آخرش می رسی همین جا. به همین ویرانه. این نمیتواند آنقدرها تصادفی باشد.

گلویش خشك شده بود و نمی دانست چرا یكهو حواسش رفت پیش آن حوضِ دایره ای شكلِ كنگره ای كه ظهرها، هروقت تشنه اش می شد، می ایستاد توی پاشویه اش. اول توی آب نگاه می كرد، به ماهی ها و اگر نبودند فقط به خودِ آب و كاشی های كف كه جدار نازكی از جلبك رویشان نشسته بود، مثل غبار. و بعد دستش را بی آنكه آستینش را بزند بالا، فرو می كرد توی آب و می كشید روی كاشی ها و پنج تا خط لرزان كه همیشه آنجا بود. روی كاشی های سبز-آبی كفِ حوض.

و حالا مهتاب بود كه ایستاده بود توی ایوان سه ستونی، روبروی حوض و داشت نگاه اش می كرد؛

-         تو هیچوقت مرا نشناختی. حتی سعی هم نكردی كه بشناسی. به من نزدیك هم نشدی. برای همین هم مثل تمام شنبه ها، تنها آمدی اینجا. 

و لحظۀ بعد كه اثری ازش نبود ،«پسرك» فهمید وقت رفتن است. خواست برگردد ولی اول به همانجا كه آخرین بار دیده بودش نگاهی انداخت و طوری كه سكوت ویرانه ها زیاد به هم نخورد، رو به ایوان روبرو گفت:

-     تو كه همۀ رنگهای گمشده رنگین كمان ام بودی. تو كه رنگین كمان گمشده ام بودی، ازپس بارانی ابدی و خورشیدی كه هرگز نمی تابید تا ببینم ات. ظهورت را همۀ ذرات وجودم، مؤمنانه به انتظار نشسته بودند و معجزه ات را به نماز. درختان خشكیده امامزادۀ ظلمت، از تكه پارچه های نذرآلوده ام سبز شدند. هرگز فراموشت نمی كنم. نه به خاطر عشق، به خاطر نغمه ای قدیمی است كه هرگز نمیتوانم فراموشت كنم. همان نغمه ای كه از عشق می گفت. و یكروز ما دوباره برمی گردیم همین جا. رودخانه كه برای همیشه خشك نمیماند.

كارگران از بالای ساختمان نیمه كاره او را می نگریستند كه هر شنبه می آید و از صبح تا همین حوالی پیچ و تاب می خورد، توی این خرابه ها. تنهای تنها.

 اصفهان باید یكدست می شد و نشانه های ویرانی محو. این محله هم تا چند ماه دیگر همه اش می شد آپارتمان. جای رودخانه هم یك بزگراه می زدند، با همان پارك ها و درخت ها در اطرافش و حتماً پس از این ماشین ها باید شهر را از انكسارِ جاودانۀ نورها و رنگ ها لبریز كنند.

 گلدسته ها شروع كرده بودند، ترانۀ همیشۀ غروب را. و «پسرك» راهش را می گرفت كه برود و همه چیز را تا شنبۀ بعد بدست «باد» بسپارد. نه اشكی، نه حرفی، فقط قدم بر می داشت. خاموش و خیره به روبرو با سری افراشته و خیلی آرام طوری كه آجرها زیرپایش نلغزند. و با نگاهی كه آخرش می شد خورشیدِ در خون نشسته را دید .

 

***

 

 اینها را كه نوشت؛ نشسته بود و سرش را بین دو دست گرفته بود و خم شده بود روی زانوهاش. چشمهایش را بست و یادش آمد. گویی سطر به سطر آن كتاب قدیمی جلویش بود و حالا آرام آرام داشت زمزمه اش می كرد؛

« دختری یك چراغ شكسته را حمل می كرد. او را شناختم. پرسیدم آیا كمك می خواهد و او گفت نه. موهای سیاه و بلند اش را با تكه پارچه ای پشت سرش بسته بود. جواب منفی او حالت بدی نداشت، اما منظورش را میرساند. نمی خواست مؤدب یا خجالتی، مغرور یا چیزی از این قبیل باشد منظورش فقط «نه» بود » [1]

 قاب عكس خالی بود و جای عریانی همچنان پیدا. مثل همیشه.

 

فروردین 81

 

 1- از داستان «خیابان آسان»، برایان دویل؛ ترجمه مژده دقیقی.

 

 

+ نوشته شده توسط س. در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 و ساعت 6:8 |

 

شنبه ها

2

می خواستم مرز میان واقعیت و توهم را روشن كنم، شاید كه بشكنم اش. حالا می بینم كه به حقیقت حتی نزدیك هم نشده بودم؛ به توهمی از حقیقت شاید. می روی و می ایستی روبروی كوه و فریاد می زنی: «كیست كه بتواند برابر جهان بایستد؟ كی پیدا می شود كه واقعاً كاری بكند؟» فریاد می زنی تا شاید پژواك اش دست كم توی گوش خودت فرو برود، ولی خب، نمی رود. چشمهایت می بینند و همه اش همین است؛ رؤیاهای سوخته، مردانی با پیری زودرس و زنانی كه هرگز زیبا نبوده اند و كودكانی كه هیچگاه شیرین و دوست داشتنی نشدند.

اگر توی سینه ات چیزی بتپد، باید گریه كنی. آنقدر كه غرورت یكسره دست از سرت بردارد و برود پِی بختش. و تو بمانی و چشمهایی كه دیگر نمی خواهند ببینند. هر چند كه گریه هنوز هست، گیرم با چشم بسته. گاه تمام گناهان عالم را بر عهده می گرفتم و رنجمندانه سعی می كردم توبه بجویمشان و از نو پی افكنم همه چیز را. و آخرش هم می رسیدم به اینجا كه بن بست، همیشه تنها راه ممكن است. بن بست یكی از مهمترین قواعد زندگی ما است. ولی بعد دوباره میدیدم كه دلیل اش تنهایی است. فقط تنهایی است كه می تواند بكشاندت به اینجا. نه بن بست، نه هیچ واژه لعنتی دیگری.

اصلاً بن بست تنها یك واژه است. چیزی به اسم بن بست وجود ندارد؛ فقط تنهایی هست و تنهایی. نه، نمی شود كاری كرد. ما از دنیا بی رحم تریم و دنیا از ما. به مسابقه گذاشته ایم گویی بی رحمی را. و بیچاره خوشبختی كه این وسط مثل طناب رخت هر دم بهانۀ یكی مان می شود برای جدال، برای جدایی. دست خودت هم نیست. وقتی به مرزهای توانایی ات پی می بری، لحظات دردناكی را می گذرانی. این اواخر برای خیلی ها تبدیل شده بودم به نوعی هشدار. یك جور درس عبرت. انگار تا می دیدنم در وجودشان زمزمه می شد: «مواظب مرز میان یك سری چیزها و حماقت باش. بخصوص چیزهایی كه فقط احساسشان می كنی.» ولی خب، همۀ ما لحظاتی داشته ایم كه نمی خواسته ایم چیزی بگوییم و چیزی نگفته ایم. خاموش، تنها به روبرو با سری افراشته نگریسته ایم. نه اینكه حرفی برای گفتن نداشته باشیم، برعكس آنقدر حرف بوده كه نمی دانسته ایم كدامشان را باید گفت و اصلاً باید گفت؟ و ایستاده ایم و خودمان را به دست ضربات پیاپی باد سپرده ایم. چرا كه در آن لحظه، ما چیزی بیشتر از روحِ دشت در خود داشته ایم. مثل آن كوههای ساكت و خاموش و پابرجای شاید؛ بی گزندِ باد.

نگاهش را از مهتاب دزدید. صدایی شنیده بود. باید دیواری ریخته باشد، همین نزدیكی ها. شاید دیوار بعدی همین باشد كه تكیه اش را انداخته بود روی آن. آن دورها هم خانه ها بودند، سر به فلك كشیده، نامنظم و شلوغ، در زمینۀ خاكستری آسمان و خورشیدی كه هیچگاه از پشت ابر بیرون نمی آمد و دودكشهایی كه كثافتشان سربالا می رفت. در دوردست هم كوه هایی كه شبح بودند. اشباحی سیاهرنگ كه گاه سویی از نور خورشید جان می بخشیدشان.

-  سكوت كرده ای؟

- می ترسم.

- از چه؟

- می ترسم حرف هامان تمام شود.

دروغ می گفت. از حرف هایش بود كه می ترسید. از اینكه نمی دانست چه بگوید. كم كم داشت می فهمید كه نمیشناسدش و همین برایش ترسناك شده بود. زمزمه كرد و خودش را كمی آرامش داد؛ وقتی از كسی چیزهای بیشتری بدانیم، او كه عوض نمی شود. تلقی ما شاید عوض شود، ولی او همان است كه بود و هست. ناگهان دید دختر جوابش را داده و حالا نوبت او بود. مثل آونگ می ماند. قاعدۀ بازی را رعایت كرد؛

- چی؟

- گفتم با چانه گرمی كه تو داری این یكی محال است.

-  چی محال است؟

-  تمام شدن حرفهایت دیگر.

- بله، البته محال است. به محالی فراموش كردن. مثلاً فراموش كردن آن ایستگاه مه آلوده. خاطره ها همیشه همینطوری یادم می آیند. با آسمانِ شان و بعد كه كم كم چهره ها واضح می شوند و همه چیز جان می گیرد. مثل آن ایستگاه و اولین باری كه با قطار سوی تو آمدم. من در اصفهان و تو در اهواز، و اینكه قطار مثل ماشین نیست كه اینطرف و آنطرف برود و باید روی همان ریل برود. دست خودش كه نیست. دست خودم كه نبود، باید می آمدم. حتی اگر ایستگاه آنقدر از مه انباشته بود كه پاهایم را نمی دیدم و حتی اگر مادربزرگ پشت سرمان می خورد زمین و ما  برمیگشتیم و زیر بغلهاش را می گرفتیم و سعی می كردیم چیزی بگوییم تا درد را لحظه ای فراموش كند. تا درد را لحظه ای فراموش كنیم. بی وقفه راه می رفتیم و هیچ چیز نمی توانست مانع رفتن شود، حتی اگر پایمان یخ می زد كه زده بود. گریه ای در كارنبود وقتی دستم محكم خورد به پله ها، مادربزرگ را كه می گذاشتیم بالا، حتی درد هم نمی كرد، اگر چه صدای شكستن اش را شنیدم یا شاید حس كردم. ولی بدنم كه به اختیار خودم نبود. دست خودم نبود، باید می آمدم و هیچ چیز نمی توانست مانع شود. رسیدیم. با یك نیمروز تاخیر و خرابی فلان پل و از ریل خارج شدن بهمان واگن و تمام شدن آب و آذوقۀ قطار و برفی كه بیرحمانه می بارید. انگار می خواست هر چه زودتر محوِ مان كند. پاكِ مان كند. و ما رسیدیم. «ماژلان» بودم، شاید. حال دو روز وقت داشتیم كه برگردیم. می شد هرگز برنگشت؟ می شد فقط رفت؟ ولی برگشت، همیشه بیرحم، خودش را به تو تحمیل می كند و كاری می كند فكر كنی چاره ای جز آن نداری. و سناریوی شب آخر، كاملاً آشنا و تكراری. كاش شب آخر وجود نداشت! مثل هر شبی كه قرار است صبح اش با بقیه صبح ها متفاوت باشد. و دلتنگی ها؛ نه فقط برای آدم ها و نه فقط برای مكان ها... بلكه برای لحظه ای خاص، در مكانی دور كه می دانیم دیگر بر نمی گردد. ولی اگر ما می خواستیم دنیا جور دیگری می شد. اگر می خواستیم هیچوقت لازم نبود پیش خودمان ترانه های دیگران را زمزمه كنیم. اگر به جای بیهوده ها، لبانمان را جرأت می بخشیدیم، همۀ لبها برایمان زمزمه میشدند؛ زیباترینِ ترانه ها را.

چرا گذاشت به اینجا بكشد. شاید به عمد رنجاندش تا تلخ اش كند. و دید كه جدی شده. كمتر او را اینطورها دیده بود. فكر هم نمی كرد كه این ها را بگوید؛ 

- ما هیچوقت خودمان نبودیم. همیشه منتظر قضاوت دیگران نشستیم، در هر حركت، در هر كلمه ای كه بر زبان راندیم. ما روزهایمان را به خاطر آدم هایی كه درست نمی دانستند چه میخواهند سوزاندیم و شدیم آدمهایی كه درست نمی دانیم چه می خواهیم.

- با اینهمه من ایمان دارم به خیلی چیزها.

- اینكه بالاخره یك روز پلنگ ماه را به چنگ می گیرد؟

- نه دیوانگی بس است. من ایمان دارم كه روزی جهان شبیه ما خواهد شد. شبیه خوابهایمان.

- حاصل جهش پلنگ اگر ماه نباشد ، یك ستاره كه هست .

- كدام ستاره؟ می توانی یك ستاره نشانم بدهی؟!

- در هر صورت فكر می كنم اسمش را تهور بگذاریم بهتر باشد.

-  نه دیوانگی است. همه می دانند پلنگ می بازد. شبهای مهتابی ستاره ها كجایند؟!

- ما هر دو دیوانه شده ایم.

- ما فقط خسته ایم. شاید كمی بیشتر از دیگران. ما فقط حافظه هایمان را به دست باد نسپردیم وگوش هایمان، چشم هایمان را نبستیم. در زندگی هایمان چیزی كه برای دیگران جالب باشد كمتر دیده می شود. برای خودمان هم تكراری است. برای ما كه به پارتی های شبانه نمی رویم؛ به خاطره ها پناه می بریم. به سیگار، گریه، موسیقی. به شعر. به كاغذ؛ تا سپیدی كاغذ را با چیزی سیاه كنیم و سیاهی گم كرده هامان را با كلماتی سپید. بعد دم دم های صبح كه همه بیدار می شوند، می خوابیم. و چه می داند كسی كه دیشب مهتاب بود یا نه؟

-         اینقدر فعل ها را جمع نبند. عصبی ام می كنی

-      اول خودت شروع كردی به جمع بستن، یادت هم نیست، ولی چیزی كه همیشه مرا عصبی كرده این نیست؛ فراموش نكردن است. مثل اینكه مركزش در فلان جای بدنم مختل شده و حالا آنهمه تصویر مثل اشباح جلوی چشم ام رژه می روند. مثلاً گاه از یك سال تنها یك تصویر یادم می آید؛ پسری تنها و یخزده كه پشت در مینشست و چند ساعت انتظار می كشید تا پنجه هایش را به داغی بخاری بسپارد و آن ساعتهای تمام نشدنی بی برقی و بچه هایی كه مثلِ شان حرف نمی زدی و مسخره ات می كردند و هر روز دعوا و هر روز خط كش پنجاه سانت آقای حكمت كه دورش دو تا تسمه آهنی سراسری طلایی رنگ بود و بی مهابا بر دستانم مینشست. به نفعم بود كه چیزی نگویم؛ در هر حال فقط اولی و دومی درد میگرفت و بعدی ها می خوردند به دستی كه دیگر بی حس شده بود. و بعد فقط نفرین های مادربزرگ بود، وقتی كه دستهایم را می مالید و من كه با همان دستها باید مشقهای فردا را می نوشتم. و فردا و فردا و فردا.

-  همه ما تلخی داشته ایم، ولی دلیل نمی شود كه تلخ هم بشویم، یا آنطور كه نوشته بودی تصمیم بگیریم كه نخندیم.

یادش افتاد. داستانی كوتاه بود كه چند سال پیش نوشته بودش. از بین همۀ آن انشاهای بازیگوشانه و نصفِ شبی، این یكی را خوب به خاطر داشت. بیشتر به خاطر پاراگراف اولش؛

 

« همه چیز از همان روزی شروع شد كه ایستادم جلوی آیینه و تصمیم گرفتم كه دیگر نخندم. اولش راحت بود و كلی هم خوش گذشت. ولی از روز دوم كه خواب دیدن شروع شد فهمیدم از من بر نمی آید. خوابها بیرحمانه ظاهر میشدند. انگار تمام جن و پری ها ثانیه شماری می كردند كه خوابم ببرد و نمایششان را شروع كنند. اما مهم نبود. من طاقت اش را داشتم. فقط دلم به حال آن ساقۀ كوچك توی گلدان میسوخت كه اینها از یادم می بردند باید آبش داد. گلدان شكسته را توی خاكروبه های سر خیابان پیدا كردم و این ساقه را كه تویش بود و تصمیم گرفتم ازش مراقبت كنم تا بزرگ شود، دست كم برگ درآورد یاجوانه بزند و بفهمیم كه چیست. بعد هر بلایی میخواهد سرش بیاید »

 

 

+ نوشته شده توسط س. در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 و ساعت 6:0 |
 

این داستان را چهار سال پیش نوشتم. جزء سیاه مشق هاست و چون از ابتدا بنا بر آن بود که تنها یک مخاطب داشته باشد پر از ارجاعاتی است که هر کسی شاید درک نکند. جز این البته نقاط ضعفی عمده هم دارد، اما برای من یکه است و به همین دلیل در این بازنویس جدید به چیزی دست نزدم.

در هر حال نمی دانم چرا حالا دارم خودم را می ریزم وسط دایره. شاید چون روزهای خوش-خیالی گذشته و از مخاطب، جز توهمی باقی نمانده. شاید چون این نوشته هم چون تمامی چیزهای مقدس و نوستالژیک، پوک، احمقانه  و مبتذل می نماید. شاید چون دیگر چیزی نیست که موجد اضطرابی شود. که دلی نمی لرزد، چون رؤیایی در این سرزمین جان نمی گیرد.

نفرین کی تمام می شود، شما می دانید؟   

 

شنبه ها

1

 

هر كو نكاشت مهر و زِ خوبی گلی نچید

در رهگذار « باد » نگهبان لاله بود

حافظ

 

 

«... مثل قصه ها می مانند این كوچه ها. كوچه هایی كه به جایی نمی روند. همین جایند. برای این هستند كه برسند به اینجا...»

این را گفت و دوید پشت آن ستون و دودستی چسبیدش، تكیه اش را انداخت روی ستون و آرام  آرام چرخید و لبخند زد، دستها را مثل كفچه مار تاب داد و با حداكثر توان چشمهایش را به جلو خیره كرد. هر چه سعی كرد به آن چشمان معصوم چیزی از شیطنت بیفزاید نتوانست. یكی دو بار تلاش كرد و هر بار از یك سمت ستون و نمی شد. دست آخر نشست روی زمین و با گوشۀ پیرهن اش ور رفت.

- می دانی اگر ما را اینجا ببینند...

- مهم نیست. تو اگر می خواهی برو.

یك ساعتی می شد كه با هم چرخ می زدند و حالا رسیده بودند همان جا. همان خانه قدیمی كنار گاراژ «حسن صاحب»، یعنی یك جایی وسط اصفهان كه هنوز جای موشكها پیدا بود. و حالا دختر نشسته بود جایی كه زمانی هفت، هشت خانواده با هم زندگی می كردند، توی یك سالن بیست متری و عید شصت و سه كه ویدئو را آورده بودند، با ترس و لرز و گویین چاتی را گذاشته بودند و دختر همه اش می خندید و پدر كه خدا را شكر می كرد و مادر كه دستپاچه جانمازش را برداشته بود و گرفته بود توی بغل و بالا را نگاه می كرد و وِرد می خواند. آخر دختر یكماهی می شد كه نخندیده بود. بعد از آن موشك لعنتی كه پدر بزرگش را فرستاده بود روی هوا. و پسرك بلند  می شد و دور همین ستون تاب می خورد و مثل فیلم ادای آواز خواندن در می آورد. هر چه بلد بود می خواند برق كه رفت، باز هم ادامه داد و آژیر را هم كه شنیدند، باز او داشت می چرخید  و دخترك می خندید. بعد آنطور كه یاد گرفته بود روی دو تا دستش ایستاد. دخترك اما دیگر نخندید. خورد زمین و زد زیر گریه. دخترك هم گریه كرد و پدر گوشش را گرفت و انداختش توی حیات و بعد دایی رحمت واسطه شد كه: «آژیر قرمزه، دیوونگی نكن»  و دست پسرك را گرفت و آورد و برد دور ستون و گفت:«حالا واسۀ خودت بچرخ!»

و چرخید، تا سرش گیج رفت و افتاد جلوی پای دختر و فهمید كه خوابیده. صدای نفسش مثل آژیر وضعیت قرمز بود؛ پر اضطراب و برآشوبنده. «مهتاب». همین اسمش بود كه حالا خوابیده بود روبرویش با همان عروسك مو خرمایی بی چشم كنارش كه هیچوقت بغل اش نمی كرد. همیشه همراهش بود اما بر دستش یا در كنارش.

- زخمت هنوز هست؟

می دانست كه هست. همانجاست. مگر زخم پر دارد كه برود؟ آخر مگر زخم خوب می شود؟

و یادش آمد كه زنِ دایی رحمت می آمد تا زخمش را ببندد و او یواشكی می ایستاد تو پاگرد و نگاه می كرد. گوشش را می گرفت تا صدای جیغ اش را نشنود نگاه می كرد و هیچوقت نمی دیدش، ولی خوب می دانست كه كجاست. بارها كه خودش ایستاده بود جلوی آیینه دستش را برده بود و گذاشته بود همان جا كه دندهایش قلمبه زده بود بیرون. می دانست همینجاست. و یك بار كه صدای جیغ داشت مغز استخوانش را می سوزاند از خدا خواست كه اگر زخم مهتاب را بگذارد روی سینه او، تا یكهفته نرود و از توی گنجه، شیرینی های یك قِپانی عید را نخورد.

حالا كه یادش می آمد می فهمید چرا زخم اینجاست، روی سینه اش و چرا همه می گویند كه اگر دلت صاف باشد خدا همه خواسته هایت را برآورده می كند.

«تقصیر دل صاف من بود یا جیغ های تو كه امانم را برید، یا آن گریه های زوزه مانندِ شبانه ات كه هنوز صدایشان توی گوشم هست.»

این را نتوانست بگوید. آماده اش كرد ولی نگفت. این خیلی خصوصی بود. حتی دختر هم نباید می دانست اش. مهتاب آنطرف تر نشسته بود روی پله. آن پستان های برآمده نباید جایی از زخمی باقی گذاشته باشد كه دایی میگفت: قد ناخن انگشت كوچیكه است. توی همان بمباران، وقتی تیرهای چوبی آتش گرفتند 

حالا دستش را گذاشته بود روی سینه اش؛

- اینجاست، ولی چیزی نیست، قد ناخن انگشت كوچیكه است. اوائل وضعش خراب بود. حالا بهتر شده. بعد از عمل آخری چیزی ازش نمانده.

و پسرك برای بار اول بغض كرد؛ پس حالا تمام زخم مالِ خودش بود. در سینه اش، سمت چپ، كه دیگر چیزی ازش باقی نمانده بود.

- یادت هست كی گفته بود؛ «در سرزمین هرز، سرشاخه های سبز نمی روید.» 

- نه...

مهم نیست...- می دانی چه چیز شب را روز می كند؟

- شعر.

- حماقت، شاید.

این را چرا گفت. شاید از پاسخ مهتاب جا خورده بود. آن چشمهای براق مثل آنكه باران شسته باشدشان و آن نگاهی كه سنگ را هم سوراخ می كرد حالا به او دوخته شده بود و آن هجاهای كلمات كه قبل از اینكه آن لبها ادایشان كند می توانست در ذهن بسازدشان، حال سوی او رها شده بودند. پس گوشش را سپرد دست آنها؛

- این حرفها را كنار بگذار. چرا می خواستی مرا ببینی؟

- شاید چون می خواستم فكر كنم كه نباخته ام.

- باخت؟!

تأكید مهتاب ، وقتی واژۀ باخت را حرف به حرف می كشید، بیشتر «دو به شك» اش كرد با آن چشمها كه وقتی به شگفت می آمد در امتداد خط گونه ها قرار می گرفت. «باخته بود یعنی؟» این را از خودش پرسید . اگر به راهی دیگر رفته بود یا انتخابی دیگر كرده بود یعنی حالا می گفت كه برده ؟

- شاید هم نه اینكه پیدایت كنم ، نه ، فقط می خواستم فكر كنم كه گمت نكرده ام . مثل وقتی با دلشوره دستمان را می گذاریم رویش تا مطمئن شویم كه هست .

- یعنی تو می گویی من...

- نه تو گم نشده ای. ردِ پایت هست هنوز، همه جا. هر چند نبودن مثل گم شدن می ماند، وقتی كسی نیست كه بخندد

 داشت می خندید. خیلی آرام و یكدفعه مثل اینكه چیز تازه ای یادش آمده باشد خنده اش را تند تر كرد. بعد آرام و زیر لبی رو به پسر زمزمه كرد:

- دیوانه ، تو هنوز هم همان بچۀ خیالباف هستی.

- خوب شاید چون همیشه دوست داشتم همان بمانم. همان كه به او لبخند زدی شاید هم چون می خواستم بلند بلند ترانه بخوانم و كسی سرزنش ام نكند. تنها آن هنگام كه دوست دارم بگریم و به آنكه دوستش می دارم سلام كنم و به آنكه می خواهم لبخند بزنم. ولی، خب، نمی شود. باید خودت را به تقسیم بندی هاشان بسپاری و فقط سعی كنی «آجرِ خوبی باشی در دیوار» كه تنها حق داری نوعش را تعیین كنی؛ درجه 1 یا 2، آجر نما یا سفالی یا آشغالی! مرد یا زن؟! نه. فقط ترانه هست و شنیدن و نشنیدن. زن و مرد یا هر تقسیم بندی دیگری هم فقط دو صورتك اند تا برویم و پشت شان قایم شویم. یكی راه اینطرفی می رود و آن دیگر آنطرفی. وقتی به جایی نمیرسند، فرقی هم نمی كند كه كدام را انتخاب كنی. چاره ای هم نیست. من هم مدتهاست كه پشت یكی از همین ها قایم شده ام. چنان كه تو، چنان كه همه. اینجا فقط حرف عقل است و حساب و كتاب. و واژه ها فقط وقتی توی فاكتوری یا قولنامه ای، چیزی باشند با ارزش اند و در غیر اینصورت

- پوك و چرند اند. مثل حرفهای تو... می خواهی تكلیف بشریت را روشن كنی، در حالی كه خودت بدجوری پا در هوایی .

- همین پا در هوایی هم كشاندم سوی مبارزۀ لعنتی. البته بهتر بود می گفتم «جستجو». ولی، خب وقتی هیچكس نخواهد و نگذارد كه تو بیابی، جستجو هم می شود مبارزه. شاید هم فقط دنبال یك پاسخ بودم؛ اینكه چه می تواند به من اینهمه شیفتگی داده باشد و به تو آنهمه افسونگری. حس كردم باید بایستم و دلایلش را پیدا كنم. تازه آنموقع بود كه متوجه آن كسی شدم كه «من» بودم. دریافتم از چه چیزها پشت سرم خالی است و زمینِ زیر پایم چقدر بی بنیاد است. 

 

+ نوشته شده توسط س. در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 و ساعت 5:52 |