شنبه ها
3
حالا وقتش بود كه برگ برنده اش را رو كند. برگ برندۀ باختنش را. باید به دختر می فهماند چیزی از تلخی نمیداند هر چقدر هم كه سختی كشیده باشد، و اصلاً اینها ربطی ندارند به هم. پس سراغ بعدی رفت؛
- شاید درست بگویی، ولی رودخانه كه خشك شد من خیلی تنها ماندم. آنروز ها تو اینجا نبودی. راننده بود كه اول گفت. گذاشتم به حساب شوخی احمقانۀ یك بداصفهانی الكی خوش. نزدیك تر كه می شدیم سرم را بالا و بالاتر می آوردم. می خواستم ببینم اش. ببینم اش و بگویم؛ ببین! آنجاست. همیشه بوده و پس از من و تو هم. «چشم زخم» ات را هم نگهدار برای خودت. بعد چشم هایم آن سی و سه جای خالی را دیدند و بعدش كه ناگهان خودم را در بسترش یافتم. جایی ایستاده بودم كه زمانی همۀ امیدم جاری بود. آبهایی كه گلهای قاصدم را می بردند و حرفهایم را. نامه ها و زمزمه هایم را. تنها توانستم بخندم... فهمیدم كه باید كار تو باشد. مثل چند ماه قبل بود كه وقتی رسیدم پای درخت چنار؛ همان كه اسمت را رویش كنده بودم، به یادگارِ تبی سیال و وحشی. درخت را كنده بودند. فقط همان درخت را. بقیه سر جایشان بودند. بهتم زد. حالا تنها می توانستم بخندم، خنده ای خاكستری. مثل نفرین می مانی. مثل وبا. مثل طاعون. بیچاره هر چه نامی از تو دارد... بعدی شاید خودم باشم. شاید همان روزها همه چیز را باید می سوزاندم.
اما حالا چیزی درونم شكسته بود؛ آن جریان مكرر و سیال دیگر تكرار نمی شد. از اجداد مشتركمان فقط همین رودخانه به ما رسیده بود كه شبها اگر خوب گوش می كردی، هلهله و شادی شان را می شنیدی و فریادهاشان را، از هر موجی كه به سنگی میخورد. اولش هم اصلاً از همین «میراث» شروع شد و بعد كه «گل به گل، سنگ به سنگِ این دشت، یادگار توشدند.»
- و همین یادگارها خودم را به فراموشی سپردند. من همیشه همین جا بودم. روبرویت. كافی بود سرت را بالا بگیری. نه، من فكر می كنم تو همیشه از بودنِ من طفره می رفتی، شاید چون نمی توانستی ببینی من آنطور كه فكر می كنی نباشم. از تو بالاتر بروم؛ از تو بالاتر را ببینم...
- ... همان داستان های قدیمی...
- ولی من در تمام این مدت به چیزی بیشتر از تو فكر كرده ام. من دنیا را با چاشنی نوستالژی فلان لحظه در گذشته، كه اصلاً معلوم نیست وجود داشته یا ساخته ایش، نمی بینم و نمی خواهم كه ببینم. من از تمام این بازی های قلابی متنفرم. از همۀ آدمهای قلابی كه خودشان را پشت نوشته هایشان قایم میكنند. من نمیخواهم از من مثل یك عروسك حرف بزنند .
- یك عروسك می تواند بهانۀ كوچكی باشد برای حضور چیزی بزرگتر. من با یادِتو عروسك بازی می كردم. هر روز می نشاندم و برایش قصه می گفتم، شعر می خواندم، شعر می گفتم. همیشه كنارم بود. ولی باور كن كه تقدیر را نمی شد كاری كرد. مثل آن آیینۀ دو تکۀ دردار كه عكست را گذاشته بودم سمت راستش و بازش كه میكردم خودم را در نیمه چپش می دیدم. و من كه تغییر می كردم و تو كه همانطور می ماندی. یكی دو ماه نگذشت كه عكست گم شد. شبیه تقدیری محتوم بود. مثل این میماند كه هی بروی و پشتِ سرت برف حتی جای پایت را بپوشاند. برای همین حتی دنبالش هم نگشتم. ولی آیینه بود و جای خالی ات كه حالا بیشتر احساسش می كردم. راستش دیگر نتوانستم توی آن آیینه نگاه كنم. آخر خوب میدانستم كه آیینه ها هیچوقت دروغ نمیگویند.
و او خود این را بهتر از هركس می دانست. چه چیز او را به مهتاب ربط می داد. اصلاً این مهتاب را با او چكار بود كه دست از سرِ آسمانش برنمی داشت. كه داشت برایش حرف می زد و هر لحظه ممكن بود با یك«كه چی؟» كه در جواب می گفت، پته اش را روی آب بیندازد.
چه وا می داشتش كه حرف بزند؟ شاید آن چشمها، یا آن خط گونه ها وقتی كه می خندید، یا آن موهایی كه نمیدانست چه رنگی اند. ولی خب، حتماً بودند و به رنگی. و ندانستن او چیزی را عوض نمیكرد. می دانست كه همۀ این ها را چیزی به هم متصل می كند كه اسمش را هرچیزی میتوان گذاشت ولی هر چه هم هست از آن«رگِ پنهانِ اشیاء» می آید. مهتاب را هم حتماً همین به حرف زدن واداشت كه گفت:
- نه نمی شود فراموش كرد. حتی اگر وانمود كنی كه یادت رفته. حتی اگر واقعاً یادت رفته باشد. من همان روزها شنیدم. بغض كردم، نمی دانم چرا. اگر درست یادم بیاید توی اخبار دیدم. خشك و سله بسته بود. انگار كه هیچوقت آبی از آنجا رد نمی شده. وقتی برگشتم توی خیابان، سرم داغ شده بود. می دانستم چیزی را از دست داده ام ولی دقیقاً نمی دانستم چی را. ده بار آدرس خانه ام را پرسیدم تا رسیدم.
– خیابان كسری کجاست، قربان؟
و می گفتند كجاست و با اشارۀ دست نشانم می دادند كجا زندگی می كنم.
نگاهش را از مهتاب دزدید. سرش را بین دو دست گرفته بود و خم شده بود روی زانوهاش. چشمهایش را بست و یادش آمد، وقتی كه آن كتاب را خوانده بود، توی یكی از همین قهوه خانه های پای پل و دیگر شكی برایش نمانده بود كه باید بنویسد. نوشته های بقیه را كه می خواند، بیشتر امیدوار می شد. یك كارهایی را هم شروع كرده بود. خودش به هر كه می رسید، می گفت جای خالی چیزی را در تمامشان یافته كه می خواهد فقط خودش متحققش كند. تا رسید به آن روز. روزی كه مادربزرگ بر سرِ مزار پسرش خم شد؛ آفتاب رفت و پشت كوهها، جایی قایم شد و بعد آن ابر سیاه آمد و آنقدر گریست كه همه عصبانی و غافلگیر به آسمان نگاه كردند. سه روز بود كه جنازه اش را آورده بودند و به او آخر از همه گفته بودند. یك پایش لبِ گور بود و همه میگفتند طاقت ندارد. نشنود بهتر است. آخرش هم گفتند و او فقط زمزمه آلود گفت؛ می خواهد ببیندش. و مادربزرگ با چادرِ مشكی اش همچنان خم بود و خیس از باران. و گونه هایش كه همانطور خشك بود. خشكِ خشك. همان روز بود كه هرچه را نوشته بود، برد و ریخت توی رودخانه. مأیوس شده بود. می دانست كه هرگز نمی تواند چنین چیزی بنویسد؛ به این عظمت و اینكه خیلی چیزها را نه می شود نوشت و نه تعریف كرد. مثل برفِ پا خورده می شوند. از دست میروند. بعد برای دختر می نوشت، شبیه نامه؛ با عنوان. ولی بعد فهمید كه فقط دارد برای خودش می نویسد، آن «حرف های به مخاطبشان نامحرم» را.
خیلی آرام طوری كه خلوت چشم های قهوه ای دختر بهم نخورَد گفت:
- یادت هست پرسیده بودم، اگر چشم پرنده ای را درآوریم تا كجا می تواند بپرد؟ خوب، من اصلاً فكر نمی كنم ربطی به پریدن داشته باشد. پرنده تا روزی كه هست می پرد. چه با چشم و چه بی چشم. نمیشود چشمش را درآورد. تنها در آن لحظۀ خاص، وقتی نمی شنوی صدا را كه می گوید؛ «بیاموز نگاه كردن را» ، چشمهایت را باخته ای.
- «هر كسی كه راه می رود می تواند گم شود.» ولی كسی كه می پرد چطور؟ پرنده ها هم گم میشوند؟ پرنده ای را كه آسمان آشیانه اش است و پرواز تنها نشانی اش كی وكجا می توان فریب داد و گم اش كرد یا به قول تو چشم اش را درآورد؟
- ولی من گم شدم. وقتی اول از همه آن مجنون را دیدم روبروی خانه تان. خشكم زد. به خواب بارها دیده بودمش و حالا همان جا بود. دیگر نتوانستم بیایم تو. نتوانستم ببینم ات. دلم را سپردم دستش و رفتم و خودم را توی شهر گم كردم. زمزمه می كردم؛
«بید، بید، بید
تو كه عاشقترین بودی، بادستهای آویخته…»
و گم می شدم.
- پس پرنده ها، فقط می توانند چشمهایشان را ببندند. فقط همین.
- می دانی من همیشه عاشق تو بوده ام؟
- خب كه چه؟
آنچه را ازش می ترسید رخ داده بود.
- نه نگفتم كه دوستت دارم. در آن كاغذ هم ننوشتم. شاید چون فقط نمیخواستم كه دوستت داشته باشم. شاید دنبال چیزی ورای دوست داشتن می گشتم چیزی كه تنها تو را شایسته باشد. خب شاید نامش هر چه بود، عشق نبود.
«به دستم نمی رسی، می دانم
گلدان نیستی كه كنار پنجره باشی…»
این یادگار همان روزهاست و كاغذ هایی كه رودخانه بلعید. راستی رودخانه را كه بلعید؟ این را هم گوش كن؛
«دیگر به دیدن ام نیا، تمام عمر به انتظار نیامدن ات نشسته ام …»
بالای كاغذی نوشته بودمش و گذاشته بودمش روی همه. سپردمشان به رودخانه و مثل اینكه یادم رفته بود رودخانه را به كسی بسپارم. خیلی وقتها كسی می آمد و می گفت: «بگذر از اینها، این سراب را رها كن» و نمی شد. سعی هم كردم. خیلی اتصال ها و گره ها رخ داد و خیلی زود باز شد. بارها به كسی برخوردم كه فكر می كردم تا به آخر عمر دوستش خواهم داشت و از ندیدن اش دیوانه می شوم. ولی از دیدن اش شدم. آخر هم رسیدم به اینكه آدم در دوست داشتن مختار نیست. دست خودت نیست. دنیا را می گردی. همۀ شهرها را، همۀ كوچه ها را دور می زنی و آخرش می رسی همین جا. به همین ویرانه. این نمیتواند آنقدرها تصادفی باشد.
گلویش خشك شده بود و نمی دانست چرا یكهو حواسش رفت پیش آن حوضِ دایره ای شكلِ كنگره ای كه ظهرها، هروقت تشنه اش می شد، می ایستاد توی پاشویه اش. اول توی آب نگاه می كرد، به ماهی ها و اگر نبودند فقط به خودِ آب و كاشی های كف كه جدار نازكی از جلبك رویشان نشسته بود، مثل غبار. و بعد دستش را بی آنكه آستینش را بزند بالا، فرو می كرد توی آب و می كشید روی كاشی ها و پنج تا خط لرزان كه همیشه آنجا بود. روی كاشی های سبز-آبی كفِ حوض.
و حالا مهتاب بود كه ایستاده بود توی ایوان سه ستونی، روبروی حوض و داشت نگاه اش می كرد؛
- تو هیچوقت مرا نشناختی. حتی سعی هم نكردی كه بشناسی. به من نزدیك هم نشدی. برای همین هم مثل تمام شنبه ها، تنها آمدی اینجا.
و لحظۀ بعد كه اثری ازش نبود ،«پسرك» فهمید وقت رفتن است. خواست برگردد ولی اول به همانجا كه آخرین بار دیده بودش نگاهی انداخت و طوری كه سكوت ویرانه ها زیاد به هم نخورد، رو به ایوان روبرو گفت:
- تو كه همۀ رنگهای گمشده رنگین كمان ام بودی. تو كه رنگین كمان گمشده ام بودی، ازپس بارانی ابدی و خورشیدی كه هرگز نمی تابید تا ببینم ات. ظهورت را همۀ ذرات وجودم، مؤمنانه به انتظار نشسته بودند و معجزه ات را به نماز. درختان خشكیده امامزادۀ ظلمت، از تكه پارچه های نذرآلوده ام سبز شدند. هرگز فراموشت نمی كنم. نه به خاطر عشق، به خاطر نغمه ای قدیمی است كه هرگز نمیتوانم فراموشت كنم. همان نغمه ای كه از عشق می گفت. و یكروز ما دوباره برمی گردیم همین جا. رودخانه كه برای همیشه خشك نمیماند.
كارگران از بالای ساختمان نیمه كاره او را می نگریستند كه هر شنبه می آید و از صبح تا همین حوالی پیچ و تاب می خورد، توی این خرابه ها. تنهای تنها.
اصفهان باید یكدست می شد و نشانه های ویرانی محو. این محله هم تا چند ماه دیگر همه اش می شد آپارتمان. جای رودخانه هم یك بزگراه می زدند، با همان پارك ها و درخت ها در اطرافش و حتماً پس از این ماشین ها باید شهر را از انكسارِ جاودانۀ نورها و رنگ ها لبریز كنند.
گلدسته ها شروع كرده بودند، ترانۀ همیشۀ غروب را. و «پسرك» راهش را می گرفت كه برود و همه چیز را تا شنبۀ بعد بدست «باد» بسپارد. نه اشكی، نه حرفی، فقط قدم بر می داشت. خاموش و خیره به روبرو – با سری افراشته – و خیلی آرام طوری كه آجرها زیرپایش نلغزند. و با نگاهی كه آخرش می شد خورشیدِ در خون نشسته را دید .
***
اینها را كه نوشت؛ نشسته بود و سرش را بین دو دست گرفته بود و خم شده بود روی زانوهاش. چشمهایش را بست و یادش آمد. گویی سطر به سطر آن كتاب قدیمی جلویش بود و حالا آرام آرام داشت زمزمه اش می كرد؛
«… دختری یك چراغ شكسته را حمل می كرد. او را شناختم. پرسیدم آیا كمك می خواهد و او گفت نه. موهای سیاه و بلند اش را با تكه پارچه ای پشت سرش بسته بود. جواب منفی او حالت بدی نداشت، اما منظورش را میرساند. نمی خواست مؤدب یا خجالتی، مغرور یا چیزی از این قبیل باشد… منظورش فقط «نه» بود… » [1]
قاب عكس خالی بود و جای عریانی همچنان پیدا. مثل همیشه.
فروردین 81
1- از داستان «خیابان آسان»، برایان دویل؛ ترجمه مژده دقیقی.
+ نوشته شده توسط س. در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 و ساعت
6:8 |