تبليغاتX
تنهایی یک دونده استقامت

 

قناری گفت...

 برای هوشنگ گلشیری

قناری گفت: - کره ی ِ ما

کره ی قفس ها با میله های زرین و چینه دان چینی.

 

ماهی ِ سرخ ِ سفرۀ هفت سین اش به محیطی تعبیر کرد

که هر بهار

متبلورمی شود

 

کرکس گفت: - سیاره ی من

سیاره ی بی همتایی که در آن

مرگ

مائده می آفریند.

 

کوسه گفت: - زمین

سفره ی برکت خیز اقیانوس ها.

 

انسان سخنی نگفت

تنها او بود که جامه به تن داشت

و آستین اش از اشک تر بود.

 

                                                           احمد شاملو

 

 

+ نوشته شده توسط س. در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 1:44 |

من

لوئی دگا

با پاپیون دورن ام

 

 

 

1

بسته نارگیل روی زمین رها شده. لوئی یک طرف قاب ایستاده و در افق پاپیون کم کم دارد ناپدید می شود. ارکستر جری گلد اسمیت می نوازد و لوئی دگا، بغض کرده، آخرین نگاهش را از امواج می دزدد. برمی گردد و به سوی کلبه کوچک ابدی اش روانه می شود.

روز گذشته بود که وقتی پاپی از فرار گفته بود، من، لوئی دگا، برگشته بودم، سرش داد زده بودم: برو گمشو... گمشو... دیگه کافیه...

و امروز من سعی می کنم که گم شوم. لای بوته های تنک سبزیجات و چند تا خوک چموش که دائم دور و برم می چرخند. لحظۀ جادویی تمام شد. پاپیون ِ درون ام بلاخره پرکشید ورفت. رسید یا نه؟ می رسد یا نه؟ ... فرقی نمی کند.

من اما هنوز اینجا هستم؛ بدون او. و دیگر چوب خط فرصت هایم به آخر رسیده. از این لحظه به بعد، دیگر تم ِ جری گلد اسمیت هم همراهی ام نمی کند. پرواز را اما به خاطر سپردم. و صدایش را، که اگرچه نمی شنیدم، می دانستم چه می گوید؛

-         آهای حرومزاده ها... من هنوز زنده ام...

 

2

روبرویم پاپی، فرسوده با موهایی سپید خوابیده. دیگر حتی مژه هایش هم سپید شده اند. دو سالی می شود که نور مستقیم را بر پوستش حس نکرده، و حالا من دارم قانع اش می کنم که اوضاع کم کم درست می شود. که تا چندی دیگر - چیزی در حدود سه سال - همه چیز تمام می شود و می توانیم برگردیم سر ِ جای اول. انگار که همه اش را خواب دیده ایم. کابوسی سهمگین که رهایی ازش به عمر دوباره می ماند.

پاپی اما آشکارا ناراضی است. به چشم های آبی اش، به آن رازِ سر به مهر خیره می شوم و می پرسم:

-         بگو از من چی می خوای؟

-         یه قایق.

باید حدس می زدم. چه سؤال نابجایی من از پاپیون پرسیدم. من ِ ابله!

 

3

به کابوس درونی اش اگر راه می یافتم، می توانستم ببینم اش که روی شنها قدم می گذارد تا به افق روبرو، به هیئت منصه، به سراب، نزدیک تر شود.

-         من بی گناهم. اون واسطه رو من نکشتم... برام پاپوش دوختی.

-         درسته اما اتهام تو ربطی به کشتن اون واسطه نداره... تو زندگی تو تباه کردی، مجازات چنین جرمی مرگه...

گام های دور شونده اش را می بینم که زیر لب زمزمه می کند: «گناهکارم... گناهکارم...»

 

4

در کلبه ام از پاپیون پذیرایی می کنم. همه چیز را تقصیر او می دانم. نمی توانم ببخشم اش. او به من نشان داد که چه باید باشم، اما نمی دانست که من شجاعت پذیرش اش را ندارم. به پاپی لبخند می زنم:

-         جای قشنگیه، نه؟

پاپی نگاهم می کند، آرام، مطمئن و در عین حال با وقار و محتاط پاسخ می دهد:

-         تو به این شکل درش آوردی لوئی. جداً عالیه. اما عجیبه که من و تو باید پرت بشیم اینجا... بدون هیچ امیدی... به این فکر نکرده بودی؟

-         نه.

 

5

پاپیون می پرد تا هر بیشه و هر سنگ، از آوازش، از حماسه اش، لبریز شود. فرصت برای پریدن یکبار بیشتر نیست.             

+ نوشته شده توسط س. در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:23 |

 

 

شعرخوانی امیرجیرانی را خیلی وقت است که ندیده ام. شاعری افغان که در سرزمین خود دانشجوی ادبیات بوده و جنگ آوره اش می کند ومی کشاندش به این ولایت. اینجا دست به هرکاری می زند؛ از کارساختمانی گرفته تا نانوایی. در این سالها اما وضع مالی اش جانی می گیرد و جدی تر به شعر می پردازد. او را سمج ترین وجدی ترین شاعری یافتم که در این سالها در انجمنهای ادبی دیده ام. تنها کسی که جز شومن بودن و خودنمایی و دید زدن، چیز دیگری هم برایش مهم بود؛ خود شعر.

وقتی شروع به خواندن می کرد خیلی ها می خندیدند. با اینکه همیشه با علاقه پی نقدشدن بود اما شعرش هیچگاه نقد نشد؛ همه با کنایه دستش می انداختند یا از سر دلسوزی چیز هایی می گفتند که حقیقت نداشت.

هنوز لهجه اش در خاطرم هست، و بی این لهجه نمی توانم او را متصور شوم. آخرین باری که دیدمش، گمانم پاییز 83 بود، دعوتش کردم به چای و یک ساعتی با مهدی پای حرفهایش نشستیم. وقتی از او خواستم که از این شعرش نسخه برداری کنم، اضطرابش را حس کردم؛ اضطراب یک مهاجر، که برایش سخت است به کسی اعتماد کند. اما عاقبت لطف اش بر دلنگرانی ِ به حق اش چربید و اجازه داد.

دوست داشتم می توانستم که نقدی بر چند شعری که از او دارم بنویسم، اما گرفتاری ها امان نمی دهند. اما امیدوارم دیداری دوباره با او - که یک جنتلمن واقعی است- دست دهد. امیدوارم.

 

 


 

 

نفرین ها

 

من همچون خاطره ها

می مردم

روی صخرۀ سخت

گریه ها

بغض

بغض

خنده ها

جشن

کابوس مرده ای بود

میان جنگ

غاری سیاه نعره می کشید

دندانهای وحشی اشغالگری را

سوی سنگرهای پرت

آدمها لال

پارچه ها خون

 

***

 

شاخۀ خاک اهریمنی افروخته می گشت

آنسوی تپه ها

شیونی چون

آه

آه

تیق تیق تاق گلوله ها شنیده می شد

 

***

 

آسمان تار

ابری کبود

جاده ها سرد

همه جا برف بود

برف

خاطره ها می ریختند

روی قطرۀ گرم کودکی برقرار

دخترکی لخت

فرسوده تب

آتش کام زمستانی شد

عبث

 

***

 

بیا ای مرگ

مهربانان می کوبند

موشک ها

روی زن ها

مرده ها

دشت ها

پرنده ها

 

***

 

قلبی حریق شعله می کشید

عاشقانه ترین راز قصۀ عشق

بی صبر شد زمین

طغیانی ز مرگها می جوشد

آتش مهر پدران ما را

روی سوراخ چشمان تنی

ریگزار

وحشیانه ترین گام

سوی انتقام

 

***

 

بردار

بردار

دیگر میعاد شرم ات را

خسته ام

 

***

 

این دنیا همه فاشیست

همه کور

قدرت ها می زایند

مغزی جدید

اندیشۀ سفر

روی تصویر نفرین شده ای

چون تروریسم

امیر جیرانی

22/8/83

 

+ نوشته شده توسط س. در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:12 |

 

 

زن ها در قلب ما شبیه آگهی هایی هستند که به دیوار چسبانده می شوند. برای پوشاندن آگهی اول، آگهی دوم را روی آن می چسبانند و این دومی آگهی اول را به کل زیر خود می گیرد و از چشم پوشیده می دارد. بعید نیست که تا چسب آن خشک نشده است رنگ آگهی اولی به طور مبهمی از پشت آگهی تازه به چشم بزند. اما طولی نمی کشد که به کل محو می شود.

و بالاخره در یکی از این روزها، وقتی که همه چیز کهنه شود، آن آگهی که کاملاً در زیر است کنده می شود و همۀ آنها با هم به زمین می افتند و دیوار حافظه را خالی و عریان برجای می گذارند.

 

کوکائین؛ پتی گریلی؛ ترجمۀ رضا سیدحسینی

 

+ نوشته شده توسط س. در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:11 |

 

بی هیچ توضیحی

 

 

این نمایشگاه کتاب هم برگزار شد. مثل سالهای پیش، البته کمی، خب، یه کمی بدتر!

در هر حال شما هم اگر مثل من هپروتی بودید، مفتش ِ بزرگ را آن بالا می دیدید که ایستاده و خطاب به ما می گوید‎؛ همه چیز باید بی تغییر بماند. تنها شما، احمق/عاشق ها باید تغییر كنید و تغییر كنید، چرا که این شما هستید كه باید ناشر ِ توهم زندگی باشید.

در هر صورت و بدون هیچ توضیحی، بهار ِ اینچنین خزان ِ کتاب را با دو اظهار نظر گرامی می دارم،  از سوی دو آدم بیکار، دو عامل بیگانه و فاسد کننده فکر جوانان با استعدادمان.

 


 

معضل كتابخوانی؛ همان كه این روزها همگان، از مسئولان و سیاستمداران و نظامیان گرفته تا اعضای كانون مهندسان بازنشسته و تعاونی تولید گلیم، مشتاقانه جویای حل آن هستند- البته غالبا بدون در نظر گرفتن این واقعیت كه كتاب خواندن عملی است فردی و محتاج اندكی تنهایی و سكوت، و به همین سبب نیز انجام آن در «كانونهای گرم» خانواده و مدرسه و دانشگاه دشوار است؛ بویژه زمانی كه همگان با حضور صمیمی خویش همه جا را چنان از «معنویت، عشق و نشاط» پر كرده باشند كه حتی در دستشویی نیز جایی خالی برای تنهایی و سكوت باقی نمانده باشد.

  مراد فرهادپور

                                               ***

 

اگر مخاطب درآمد كم دارد، وقت فراغت كمتر دارد، تشویش زندگی روزانه فراوان دارد، عادت به مطالعه ندارد و دائم هر كسی در هر مرحله ای از حیات فرد، كتاب را عنصری معرفی كرده، زیانبار برای تحصیل و كاسبی، و خطرناك برای داشتن و بی فایده به منظور خواندن و اندیشیدن- كه اندیشیدن در بهترین حالت اش تفنن است‏، در میانۀ ملت ِ «عقل سلیم» ای ما.

جواد مجابی

 

 

+ نوشته شده توسط س. در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 21:15 |