من
لوئی دگا
با پاپیون دورن ام

1
بسته نارگیل روی زمین رها شده. لوئی یک طرف قاب ایستاده و در افق پاپیون کم کم دارد ناپدید می شود. ارکستر جری گلد اسمیت می نوازد و لوئی دگا، بغض کرده، آخرین نگاهش را از امواج می دزدد. برمی گردد و به سوی کلبه کوچک ابدی اش روانه می شود.
روز گذشته بود که وقتی پاپی از فرار گفته بود، من، لوئی دگا، برگشته بودم، سرش داد زده بودم: برو گمشو... گمشو... دیگه کافیه...
و امروز من سعی می کنم که گم شوم. لای بوته های تنک سبزیجات و چند تا خوک چموش که دائم دور و برم می چرخند. لحظۀ جادویی تمام شد. پاپیون ِ درون ام بلاخره پرکشید ورفت. رسید یا نه؟ می رسد یا نه؟ ... فرقی نمی کند.
من اما هنوز اینجا هستم؛ بدون او. و دیگر چوب خط فرصت هایم به آخر رسیده. از این لحظه به بعد، دیگر تم ِ جری گلد اسمیت هم همراهی ام نمی کند. پرواز را اما به خاطر سپردم. و صدایش را، که اگرچه نمی شنیدم، می دانستم چه می گوید؛
- آهای حرومزاده ها... من هنوز زنده ام...
2
روبرویم پاپی، فرسوده با موهایی سپید خوابیده. دیگر حتی مژه هایش هم سپید شده اند. دو سالی می شود که نور مستقیم را بر پوستش حس نکرده، و حالا من دارم قانع اش می کنم که اوضاع کم کم درست می شود. که تا چندی دیگر - چیزی در حدود سه سال - همه چیز تمام می شود و می توانیم برگردیم سر ِ جای اول. انگار که همه اش را خواب دیده ایم. کابوسی سهمگین که رهایی ازش به عمر دوباره می ماند.
پاپی اما آشکارا ناراضی است. به چشم های آبی اش، به آن رازِ سر به مهر خیره می شوم و می پرسم:
- بگو از من چی می خوای؟
- یه قایق.
باید حدس می زدم. چه سؤال نابجایی من از پاپیون پرسیدم. من ِ ابله!
3
به کابوس درونی اش اگر راه می یافتم، می توانستم ببینم اش که روی شنها قدم می گذارد تا به افق روبرو، به هیئت منصه، به سراب، نزدیک تر شود.
- من بی گناهم. اون واسطه رو من نکشتم... برام پاپوش دوختی.
- درسته اما اتهام تو ربطی به کشتن اون واسطه نداره... تو زندگی تو تباه کردی، مجازات چنین جرمی مرگه...
گام های دور شونده اش را می بینم که زیر لب زمزمه می کند: «گناهکارم... گناهکارم...»
4
در کلبه ام از پاپیون پذیرایی می کنم. همه چیز را تقصیر او می دانم. نمی توانم ببخشم اش. او به من نشان داد که چه باید باشم، اما نمی دانست که من شجاعت پذیرش اش را ندارم. به پاپی لبخند می زنم:
- جای قشنگیه، نه؟
پاپی نگاهم می کند، آرام، مطمئن و در عین حال با وقار و محتاط پاسخ می دهد:
- تو به این شکل درش آوردی لوئی. جداً عالیه. اما عجیبه که من و تو باید پرت بشیم اینجا... بدون هیچ امیدی... به این فکر نکرده بودی؟
- نه.
5
پاپیون می پرد تا هر بیشه و هر سنگ، از آوازش، از حماسه اش، لبریز شود. فرصت برای پریدن یکبار بیشتر نیست.
+ نوشته شده توسط س. در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت
22:23 |